روزنوشت

سه‌شنبه 28 مرداد 1393 ساعت 08:15 ب.ظ

 شب از نیمه گذشته بود و ترمینال خلوت بود. شارژر را که به برق زدم، پرسید اینجا تا صبح باز است؟ گفتم چون تا صبح مسافرها می آیند، آری احتمالا؛ باز انگار قانع نشد، سوالش را تکرار کرد و بی اما و اگر گفتم آری؛ جوانک نشسته بود روی زمین و موبایلش به شارژ وصل بود؛ بغ کرده بود چسبیده بود به زمین و انگار این حالت از درون به چهره اش هم سرایت کرده بود، غمگین بود و فروریخته، هر چند دقیقه که صفحه موبایل خاموش می شد، باز با فشار دکمه ای روشنش می کرد و به صفحه ی نمایش خیره می شد...

توی اتوبوس که نشستم، روی همان صندلی سیزده بود؛ همان مسیر آشنا بود و همان خاطرات آشنا، خواستم بنویسم از روزگار اما اینترنت کار نمی کرد. در سکوت فضا فرو رفتم...

صبح توی ترمینال ازدحام زندگی موج می زد. احساس خستگی کردم و احساس درد از این همه راه و این همه دغدغه ای که باید تا شب به دوش بکشم؛ از چای خوردن که فارغ شدم، لختی نشستم و بعد از چند تماس، با اتوبوس راهی شدم، توی اتوبوس انواع شو بود، از آواز تا تنبک و ارگ و... همه به دنبال لقمه نانی... عجب شهری است تهران؛ بازار از این هم شلوغ تر بود. زود فروشگاه را پیدا کردم و مرد جوانی که به نیکی برخورد کرد و دعوت کرد به نشستن تا رسیدن اجناس... توی پیاده رو که می رفتم یاد فضای آن روزهای تهران افتادم و پیاده روی ها تا وزارت علوم، تا دانشگاه و کنفرانس، و روزها و شب هایش...

عصر توی اتوبوس این آهنگ را اتفاقی گوش می کردم و از پنجره ها غروب خورشید را نگاه می کردم، همخوانی عجیبی بود؛ به یاد خواب چند شب قبل افتادم... چشمانم سنگین شد و بی آن که بدانم در خواب رفتم...

برچسب‌ها: سفر، خاطرات
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo