X
تبلیغات
زولا

روزها

جمعه 31 مرداد 1393 ساعت 03:43 ب.ظ

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

وین راز سر به مهر به عالم سمر شود


گویند سنگ لعل شود در مقام صبر

آری شود ولیک به خون جگر شود


خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه

کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود


از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان

باشد کز آن میانه یکی کارگر شود


ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو

لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود


از کیمیای مهر تو زر گشت روی من

آری به یمن لطف شما خاک زر شود


در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب

یا رب مباد آن که گدا معتبر شود


بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی

مقبول طبع مردم صاحب نظر شود


این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست

سرها بر آستانه او خاک در شود


حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست

دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود


پی نوشت: سحرگاهان، داس مه نو را دیدم و امروز دلم بیش از پیش گرفت برای آستان باران و ماهتاب شب های دراز؛ زندگی رنگ باخت در رشته ی افکار دل؛ این شعر حافظ در نظر آمد، نوشتم...


برچسب‌ها: دلنوشت، حافظ
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo