X
تبلیغات
رایتل

کعبه ی مقصود

پنج‌شنبه 13 شهریور 1393 ساعت 12:05 ق.ظ
  امروز در راه، این صحنه ی غروب وادارم کرد به ایستادن و عکس گرفتن و فکر کردن بیش از پیش؛ جاده کمابیش خلوت بود و به تنهایی دل می پیوست...


تازگی ها دوستی از راه دور آمده بود، از آن سوی مرز سرزمینی و به مناسبت آمدنش بهانه ای شد تا عده ای از دوستان گرد هم آیند. از در که آمد، دیدم و گفت همه پیرتر شده اند و تو جوان تر! جدی تر که گفت، خواستم بگویم برون را نمی دانم، درون که به کهن سالی گراییده... هیچ نگفتم، به لبخندی پاسخ دادم...


امشب از دل نیت فالی کردم و به یاد یک دوست و از این وبسایت، این شعر آمد:


روزگاریست که سودای بتان دین من است

غم این کار نشاط دل غمگین من است

دیدن روی تو را دیده جان بین باید

وین کجا مرتبه چشم جهان بین من است

یار من باش که زیب فلک و زینت دهر

از مه روی تو و اشک چو پروین من است

تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کرد

خلق را ورد زبان مدحت و تحسین من است

دولت فقر خدایا به من ارزانی دار

کاین کرامت سبب حشمت و تمکین من است

واعظ شحنه شناس این عظمت گو مفروش

زان که منزلگه سلطان دل مسکین من است

یا رب این کعبه مقصود تماشاگه کیست

که مغیلان طریقش گل و نسرین من است

حافظ از حشمت پرویز دگر قصه مخوان

که لبش جرعه کش خسرو شیرین من است

_____________________________________

پی نوشت:

نکته جالبیست در بیت دوم، اگرچه چشم شاعر جهان بین است اما معلوم نیست به چه معنا، به قرینه مصرع اول، یعنی چشم مادی بین که از دیدن جان محروم است و در معنای کلامی جهان بین یعنی آشنای جهان و آگاه به اسرار هستی، همان گونه که در شعر "دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند..." می گوید "گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم..." و جام جهان بین و جام جم همه، علاوه بر آن جام جادویی، دل آگاه و عارف است و قص علی هذا...

مصرع "تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کرد..." چقدر شبیه شعر سعدی است، "همه قبیله من عالمان دین بودند/ مرا معلم عشق تو شاعری آموخت..." یاد دارم در یکی از کتاب های ادبیات دبیرستان هم در میانه داستانی آمده بود، به گمانم همان داستان پسری ورزشکار و خوش قریحه که در دام اعتیاد افتاد... شاید شاعرها هم نیم نگاهی به اشعار هم دارند، یا اتفاقی است!؟ و ایضا خود خود حافظ که می گوید "بلبل از فیض گل آموخت سخن اگرنه نبود/ این همه قول و غزل تعبیه در منقارش..." و هرکجا چشمه ای از دل می جوشد باید گفت که عشقی هست...

تمکین: هم خانواده متمکن، دارای توان مالی و استطاعت بالا؛

برچسب‌ها: دلنوشت
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo