حکایت...

شنبه 6 دی 1393 ساعت 10:21 ب.ظ

تو ! ای که این نبشته می‌خوانی به هوش؛ که روزگار با هیچ مرد بد نکرد؛ و بنگر که مردمان با روزگار چه بد کرده‌اند. من مردی بودم ـ نامم گُم از جهان ـ که پدر مرا کارِ دانش فرمود؛ و گفت این سودِ مردم است. و من چون گاوی بارکش که هزاران پوستْ نبشته از چرمِ همگِنان را در ارّابه‌ای می‌کشد و از آنها چیزی نمی‌داند، ندانسته بودم که سودِ کس نیست مگر زیانِ کسی! مرا یاد از آن روز است که زمین از کشته‌های دیوان پُر بود، و دُهُل‌های آشوبشان از بانگ و غوغا افتاد. از این پیروزی همه شاد شدند و من نه! من از فراز، در کشته‌ها نگریستم. پس به سکنجی شدم و در به روی خود بستم و به سالها این جام پرداختم، از بهرِ نیکیِ آن. و اگر روزی مرا داوری کنند که این جام سود است یا زیان، مرا بر خویشتن دشنام خواهد بود یا دریغ؛ آفرین یا نفرین؟ اگر در آینه‌ی دانشِ من، به سودِ کسی دیگری را زیان کنند...

____________________________________-

کارنامه ی بندار بیدخش / بهرام بیضایی

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo