همیشه...

چهارشنبه 12 فروردین 1394 ساعت 04:56 ب.ظ

همیشه ابری هست، بارانی هست، اگر در سینه ی آسمان نبود، در گوشه ی دلی پیدا می شود، در کنج یک تنهایی...؛

همیشه باغی هست، سرسبزی آرام طبیعت، صدای پرندگانی هست و پرکشیدنشان روی اوج آسمان...

همیشه لابلای سطور یک کتاب، در میان صفحات پیچ در پیچ اخبار، میان خاطرات آدم هایش، نشانی هست...

حتی میان ازدحام آدم ها، میان گفتگوهای بی صدا، میان صدای قدم هایشان، ردپایی هست...

در این سکوت تنهایی، در رویاهای سردرگم و پیچ در پیچ، در برگ برگ خاطرات چهارفصلش نگاهی هست، صدایی هست...

همیشه...

  می دونی، همیشه صدایی هست در درون که دل را از همه چیز دنیا بر می گیره و تنها به یکجا می بره... دیرزمانی هست که می خوام بنویسم اما حتی حس نوشتن نیست، حس سکوت و تنهایی هست؛ حتی چند روزی که همه مسافرت بودند نمی دونم تنهایی ها چگونه گذشت، کار چندانی نبود، به فکر و سکوت، به رویا و بیداری؛ کار تنها لحظه های کوچک جدایی کمابیش از دل هست، امسال را می خوام روز در شرکت و شب ها توی کارگاه باشم؛ بعضی وقت ها فکر می کنم دیوانه شده ام؛ اما در لباس آدم های عاقل... بعضی وقت ها فکر می کنم چرا قفس زندگی اینقدر تنگ است، چرا از هرچه و هرکه دوست میداریم دوریم؟

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo