X
تبلیغات
رایتل

گرم یادآوری یا نه، من از یادت نمی کاهم...

جمعه 27 آذر 1394 ساعت 07:01 ق.ظ

نزدیک سحر بود، پرده تاریک شب با خیال درهم آمیخته بود، مسافر کناره همان اتاق کوچک، مثل همیشه، دفتر سکوت را ورق می زد، صدای اذان خاطرش را آرام کرد، یاد دوست  پیچید در سرسرای خیالش ... این بار دلش از کمند  عقل رهید، بی مهابا جام سکوت را شکست و خواست بنویسد از یک دنیا سخن ناگفته. از روزهای رفته، از طلوع هایی که تا غروب زیر یک کوله بار خستگی دنیا حبس شده بود، از شب هایی که دلخوشی اش دیدن مهتاب بود از روزن نگاه مسافر، هوای ابری، طراوت باغ  و غرق شدن در... از سفرهای رویایش به سرزمین دوست ، زیارت باران، از دلخوشی اش، ترنم نازک دعا هرشبان برای یک فرشته، یا سر سجاده صبح، زیر باران، میان خش خش رنگ رنگ پاییز...

آفتاب کم کم پنجره صبح را گشود، پرتو نیلگونش نشست روی آرامش باغچه، گنجشک ها از میان درخت کاج سرک کشیدند...نیمه ای از  گل شمعدانی  هنوز میان باغچه بود، نیمه ای میان گلدان کوچک مسافر، گل رز مثل همیشه عاشقانه دست سخاوتش را به چند گل زیبا آراسته بود. خاک طراوت دلش را با ریشه های تشنه تقسیم کرد، دل شمعدانی برای چهره ی خشک و تکیده اش گرفت، اندوخته ی یک شب دعایش شبنم اشکی بود که بر چهره ی خاک نشاند. مسافر آرزویش را آرام در گوش باغچه نجوا کرد شاید با دعایش، روزی از همین روزها ذره ای از همین خاک باشد، میان بیابان، خدا، آسمان، یاد یک نگاه، شوق باران...


برچسب‌ها: سکوت، دعا، دوست
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo