X
تبلیغات
رایتل

عمری اگر باقی بود (2)...

دوشنبه 24 خرداد 1395 ساعت 10:47 ق.ظ

نوشته بودم پیش تر که آرزویی نمانده جز رفتن و آن چه مجنون می گفت:

از عمر من آن چه هست برجای // برگیر و به عمر او برافزای

نگفتم اما حال که سال هایی گذشته بود، دقیقا همان آرزو را شب هایی بر زبان آوردم از استیصال دلتنگی و دلگرفتگی؛ و شد دقیقا آن چه می خواستم و همان بیماری، تا یک قدمی، با فاصله ی یک تار مو، نمی دانم از دعای که بود و از سراپرده ی غیب که هنوز هستم؛ با سایه ای از رفتن همیشه برفراز سرم...

شاید یک سال دیگر فرصت باشد، شاید چندین سال و شاید به قدمت یک عمر دراز؛ هیچ کس نمی داند. من مانده ام و اندیشه ی عمر بازیافته. اگر عمری باقی بود شاید در سکوت و بی هیاهویی کم تری باشد، احتمالا تلاش خواهم کرد از لحظه هایش بیش تر سود بجویم. بیشتر هم دم و همنشین خانواده باشم. شاید هم خودم صاحب خانواده ای شدم... اگرچه عشق من، دل من، مونس قلب من، پشت زمان ها مانده است؛

دلم چقدر می گیرد از این رسم روزگار و طریق زمانه؛ اما باز باید شکر گفت دوستی ها و دلخوشی ها و محبت های کوچک را، همین صدای گنجشکان باغچه را سر صبح که آواز سرمستی سر می دهند و همین دست نسیم را که گاه به گاه بر سر باغچه منت می گذراد. همین نم نم باران را اگرچه دیربه دیر؛ شکر می گویم همین نعمت برپای بودن را و دعا می کنم برای تمام آن ها که هستند و دور و نزدیک ...

آری، زندگی رسم قشنگی است...

برچسب‌ها: دلنوشت
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo