X
تبلیغات
رایتل

پشت هیچستان...

جمعه 26 آذر 1395 ساعت 12:01 ب.ظ

چند روزی که گذشت، آه از آن روزی که باران بارید و من حتی نتوانستم به تماشای باران بروم مگر از پشت پنجره ی صبح... امروز به درخواست دوستی مقدمه پایان نامه را فرستادم؛ البته بعد از چندین و چند امروز و فردا تا بالاخره فرصتی شد جستم و فرستادم؛ و یادم آمد از قضا از همان جلسه ی دفاع و گلی در گوشه ی کلاس...، چه خاطر خوشی و چه اندازه دلم آرام و طوفانی شد. حتی نشد فرصت یک تشکر به جا و از ته دل از لطفش و چه اندازه قوت قلب بود در آن روز...

زندگی هم کتاب خاطره ای شده، یا برگ تاریخی، نمی دانم؛ صفحه هایش گاه به گاه بسیار عطر و بوی روزهای پیشین می دهد. و من در این دفتر بی پایان از روزهای دلم می نویسم. شاید سطر به سطرش را روزی نسیم به سراپرده نگاه دوست برساند...


به سراغ من اگر می‌آیید،
پشت هیچستانم.
پشت هیچستان جایی است.
پشت هیچستان رگ‌های هوا، پر قاصدهایی است
که خبر می آرند، از گل واشده دورترین بوته خاک.
روی شن‌ها هم، نقش‌های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپه معراج شقایق رفتند.
پشت هیچستان، چتر خواهش باز است:
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا می آید.
آدم این‌جا تنهاست
و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری است.

به سراغ من اگر می آیید،
نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من.

برچسب‌ها: خاطرات، دوست
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo