مسافر تنها
دلتنگی هایش را به شمعدانی ها سپرد
شعرهایش را برگ برگ به آب جوی بخشید
روی درخت کاج، اسمی به یادگاری نوشت
دست نوازشی بر گل های باغچه کشید
تنها آسمان صدای اندوه قدم هایش را شنید
نبض خیالش، یار مهربانی را صدا می زد
غروب بود...
آواز گنجشک ها سکوت نازک فضا را ورق می زد
و آرامشی در دوردست ها به انتظار
...
"من " هستم
و سفالینه ی تاریکی
و تراویدن راز ازلی.
سر بر سنگ
و هوایی که خنک
و چناری که به فکر
و روانی که پر از ریزش " دوست "...
زیبا و دل انگیز می نویسی
"تراویدن راز ازلی"
"روانی که پر از ریزش دوست..."