کاش میدانستی
نه فرصتی دارم برای فراموش کردن
و نه توانی برای دوست نداشتن
من هستم و خیالی از دوست
دلا بیزار شو از جان اگر جانان همی خواهی
که هر کو شمع جان جوید، غم جانش نمی بیند
_________________
عطار
روزگاریست که دل نگران دل و روزگار توست، دریغا که مجالی نمی دهی از حالت جویا شوم. هرچی پلک هام به هم میرسه، میای جلوی چشمهام...
تنها همین جا با خیالی، با دعایی زنده ام از یاد تو
من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ؛
احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین؛
آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های آینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق؛
از برکه های آینه راهی به من بجو!
من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد:
احساس می کنم
در چشم من
به آبشر اشک سرخگون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛
احساس می کنم
در هر رگم
به تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله یی می زند جرس.
آمد شبی از در
چو روح آب
و در دستش آینه
من بانگ بر کشیدم از آستان یاس:
آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم!
_________________
احمد شاملو
در غارهای تنهایی
بیهودگی به دنیا آمد
و هیچ کس نمی دانست
که نام آن کبوتر غمگین
کز قلبها گریخته ایمان است...
بنشین در کنارم ، دستهایت را بگذار در دستهایم ،نگاه کن به چشمهایم، نگاه کن ... با تمام وجود
من دیگر نیستم
من گم شده ام در تو ...
من به درماندگی صخره و سنگ
من به آوارگی ابر و نسیممن به تنهایی خود می مانم
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست
از سر این باماین صحرا
این دریا
پر خواهم زد
خواهم مرد
غم تو این غم شیرین را
لحظه هایی که دلم می گیرد
پیش خود می گویم
آن که جانم را سوخت
یاد می آرد از این بنده هنوز؟
دفتر عمر مرا
دست ایام ورق ها زده است
اما...
زیر بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خیالم اما
همچنان روز نخست
تویی آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق
دل من بردی و با دست تهی،
منم آن عاشق بازنده هنوز...
____
عشق با اشک سخن می گوید...