با من می مانی؟
تا ابد...
ابدیت تا کجاست؟
پسرک، به پهنه نیلگون آسمان
اشاره کرد
پرواز پرنده ای
خلوت آسمان را ورق می زد
سکوت روشنی فضا را فراگرفت
آسمان آمد نزدیک
تا سر انگشتانش...
نگاهشان گره خورد
دلشان تا ملکوت پرواز کرد
و اندوهی که با شوق همراه بود
خدای عشق آن جا بود
میهمان سفره کوچک دلهاشان
...
دست من کوتاه از دیدار توست
قلب من اما همیشه یاد توست
بهترینم هر کجا هستی بدان
هر کجا باشم دلم در یاد توست
عهدی که با تو بستم
هرگز شکستنی نیست
این رشته تا دم مرگ
هرگز گسستنی نیست
...