خانه دوست

رویش عشق سرآغاز کتاب من و توست...

خانه دوست

رویش عشق سرآغاز کتاب من و توست...

پیام...

سلام مهربانم

دلم برای شنیدن صدایت

برای غرق شدن در دریای لبخند مهربانت

تنگ شده

 می دانم که تو هم دلتنگی و از این دلتنگی در رنج و شاید گفتن این دلتنگی ها بر غمت بیفزاید ولی شور و شادی و احساسی در عشق هست که هیچ پدیده دیگر هستی را نیست... به راستی زندگی بدون عشق چگونه ممکن است...

پرورده عشق شد سرشتم

جز عشق مباد سرنوشتم...

آن روزها که نبودی و تنها جوانه کوچکی از دوستی ات در دل بود، یاد هرازچندگاه نبودنت چه دردآور بود، یاد و دیدن هرچند بسیار اندکت یادآور چه حسرت و آرزویی بود...

اکنون که نهال عشق تو تمام وجودم را فراگرفته؛ دوریت قلبم را می فشارد

چون تو را اندوهگین می یابم، شرمسارم از این که نمی توانم اندوهی از دلت برگیرم و محبتی بر قلبت برافشانم.

گویا دوری عشق را استوارتر و خالص تر می کند همچنان که گیاهی کوچک در کنج برهوت قدر هر قطره آب را آنچنان می داند که علف های لب رود را هیچ گاه آگاهی نیست... و من تو را هر روز بیش از پیش دوست دارم قلبم هر لحظه به امید تو می تپد و تو به راستی تمام قلب و روح من هستی تا ابد و بی تو نه سودای بهشت دارم و نه پروای دوزخ...

تو نیمه گمشده راستین وجودم، جدا افتاده از ناملایمات روزگار، آرزو می کنم قلبت با شادی عجین باشد

نازنین، این روزها و شب ها گاه بی اختیار نامت ورد زبانم است و یادت مونس جانم و از آن آرامشی اندک. قلبم از یادت، از خواندن کلماتت، از لمس احساس پاک ات در سینه نمی گنجد

چگونه این کمترین کلام دوستی را از تو دریغ کنم وقتی حصار واژه ها احساس را در خود اسیر کرده و آرزو می کنم اندک وجودم بتواند با پیام محبتی، قلب مهربانت را آرامش بخشد... پس باز می گویم

فرشته بی همتایم

تا ابد، عاشقانه دوستت دارم

rose

نظرات 1 + ارسال نظر
همسفر عشق پنج‌شنبه 15 تیر 1391 ساعت 12:07 ق.ظ

سلامی چو بوی خوش آشنایی / بدان مردم دیده روشنایی
سلامی به زیبایی طلوع عشق
دلتنگی ام قابل توصیف نیست اما با خود اینطور می اندیشم که این دلتنگی ها بخشی از زندگی ست و باید سپری گردد
زندگی باید کرد
گاه با یک گل سرخ
گاه با یک دل تنگ
گاه با سوسوی امیدی کمرنگ...
اندوه من از دوری یار است و غمی که در کنج خانه دلش چنبره زده...خداوند صبری به ما عنایت کند
همانطور که خودت معتقدی به قلب ما نزدیک است آن که از چشمان ما دور است
این روزها تنها دلخوشی ام مرور خاطرات و دیدن چند عکس است که همیشه برایم تازگی دارد
برای دیدن یار لحظه شماری میکنم که نسیم نگاهش مرهم روح پردرد من است
میهمان همیشگی قلبم هستی حتی در دورترین فاصله ها

ممنون از نوشتار زیبا و سرشار از احساست؛ همیشه به دلم آرامش می بخشی
روح بلندت سزاوار شادی است؛ شرمسارم که جز غم برایت ثمری ندارم؛
سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد
تا روی در این منزل ویرانه نهادیم...
من هم برایم چاره ای جز مرور عکس ها و خاطرات نمانده، و چند نوشتاری که رد و بدل می گردد و بدان یادی که در دل طراوتی افزون می یابد.
آرزو دارم اگر یک روز هم از عمر باقی باشد، در کنارت باشد...
از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است
غرض این است، وگرنه دل و جان این همه نیست
...

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.