در سکوت مبهم شب
در ازدحام بی امان دانه های اشک
یاد تو در قلبم زمزمه می شود
و زندگی تنها با خاطره لبخندی از تو تداوم می یابد
با امید به آمدن تو
روزی از روزها...
نمی دانستم فرشته ای یا از آدمیان؟ و اکنون که می دانم، هر روز و هر شب بی اختیار نامت را تکرار می کنم و یادت در قاب ساده خاطرم متجلی می گردد. گاه با من به نگاهی کلام عشق می گویی و گاه تو را می بینم در رویایی، در حالی که می روی و من ...
اگرچه نگاهت و کلامت و سراسر قلبت شادی و محبت نثار می کند و گل لبخند از لبانت رخت برنمی بندد، گاه یادت به اندوه گره می خورد؛ گاه، غم را دوایی نیست جز اشکی آرام در دل شب تا شاید اندوه دل اندکی فرو نشیند و بدین سان زنجیر عشق حلقه ای از پی حلقه بر قلب می افکند، نفس هایی که به شماره می افتند و دلی که عاشق تر از پیش فریاد بر می آرد
دوستت دارم
...
لحظه هایت بی غم، روزگارت طلایی و همه وقت باغ جانت گلباران باد