گل نگاه تو در کار دلربایی بود
فضای خانه پر از عطر آشنایی بود
به رقص آمده بودم چو ذره ای در نور
ز شوق و شور
که پرواز در رهایی بود
چه جای گل که تو لبخند می زدی با مهر
چه جای عمر که خواب خوش طلایی بود
هزار بوسه به سوی خدا فرستادم
از آنکه دیدن تو قسمت خدایی بود
شب از کرانه دنیای من جدا شده بود
که هر چه بود تو بودی و روشنایی بود
___________
فریدون مشیری/ لحظه ها و احساس
در میان سکوت ستاره ها و لطافت سحرگاهان ترانه ای با لهجه ی عشق برای تو می سرایم آن هنگام که احساسم از پشت پنجره آبی به عشقت سلام کرد و خنده یاس تا ایستگاه آسمان رفت...
ترانه هایت مونس سحرگاهان من است
سلام گرم احساسم را بپذیر