خانه دوست

رویش عشق سرآغاز کتاب من و توست...

خانه دوست

رویش عشق سرآغاز کتاب من و توست...

نازنینم...

سلام مهربان

نمی دونم... اگر هنوز اینجا میای و از من خسته خسته نشدی... پیامی فرستادم در وبلاگت، حرف زیاد هست... هرچی بیاد اینجا می نویسم و باز می نویسم...

شرمنده ام که این قدر برات رنج آفریدم ... که عشقت تبدیل به خستگی شد...

شرمنده ام، ببخش که نوشتن پاسخ به درازا کشید و پیام را کمی دیر دیدم...؛ نمی دونم چرا نخواستی با شیرینی رای هر دومون تموم بشه؟ آری، ناامیدت کردند؟ حق داری

راستی شیش روز دیگه سالگرد آغاز دوستیمون توی فیس بوک هست؛ پیشاپیش تبریک میگم، یک ماه دیگه هم که تولدت هست و من دلم می خواد برات هدیه بیارم؛

نمی دونم چطور دلت میاد همه این احساس و تفاهم و علاقه و دوستی را تشبیه کنی به یک فیلم سینمایی که تموم میشه؟ حق داری، اون قدر خسته ات کردم که دیگه همه اش شده یه کابوس. به خدا من هم دلم نمی خواد تلخ باشه؛ دیگه باید درست بشه، خیلی وقته تلاش کردم، کاش این یک قدم آخر را برداری، باور کن شیرین تر از این ها خواهد بود؛ کدورتی وجود نداره، اگر تو بخوای همه اش شیرین میشه؛ تفاهم و عشق ارزشش را داره؛ به خدا من هم خیلی سال بود عاشق تو بودم؛ الان که دیگه خودت می دونی...

کاش دلت بخواد که سهم من از این عشق فقط اشک نباشه و حسرت ...

الان که فکر می کنم می بینم من چقدر احمق بودم، کسی را نداشتم راهنماییم کنه و باعث شدم عشق و تفاهم به این شیرینی به اینجا برسه؛ الان می خوام فرصت داشته باشم برای شادی...

دیگه چی بگم؟

بگم دارم گریه می کنم؟

میگی چه فرقی می کنه؟ چند وقت دیگه یادت میره

میگم من عاشق تو ام

میگی یادت میره

می خوام از غصه دق کنم وقتی میگی برو با یکی دیگه زندگی کن (خودت هم که دلت طاقت نمیاره اشکت سرازیر میشه...)؛ کاش عشق را در دل من بیش و بیش تر از این ها باور می کردی که اگر یک خدا دارم، یک محبوب هم بیشتر در دلم جا نمیشه؛ کافر شدن را چگونه از من می طلبی؟

میگی دیگه این زندگی سر بگیر نیست؟ خانواده ناراضی اند؟

قبلا که بهتر از الان نبود... ولی دیدی درست شد؟ راهش را بهت گفتم؛ اگر اراده کنی، درست میشه...

می گی می خوان تو را بدن به یه نفر دیگه؟

از کلمه دادن و گرفتن در ازدواج خوشم نمیاد؛ ازدواج یه رابطه دوطرفه است؛ خواستن دوطرفه؛ دادن و گرفتن مال زمان اعراب بدوی بوده که زن ها را به عنوان کنیز معامله می کردند... اما باور کن اگر یه نفر دیگه بدونه که یه دختر نمی خوادش و به یه پسر دیگه علاقه داره، محاله که بخواد باهاش ازدواج کنه... این راهی هست که تو داری، خودت چطور دلت میاد بدونی که من از جون و دل عاشقتم، تو را بهترین گزینه برای زندگی با خودم شناختم، باهات تفاهم دارم... هنوز خاطرات تو را مرور می کنم از دانشگاه و اردو تا گردهم آیی ها تا این چند بار که در کنار هم بودیم، این نامه ها و تماس ها و ... اخیر

به خدا ارزشش را داره از اگر بایستی، میخوان نا امیدت کنند از من، اما تو ناامید نشو؛ یه بار توی زندگیت روی تصمیمت بایست تا به هدفت برسی؛ می دونم توی فضای فعلی برات بعید به نظر می رسه اما این دقیقا هدفی هست که اطرافیان می خوان بهش برسی؛ ناامیدی، اما تو فقط کافیه "نه" بگی به اونی که نمی خوای، باقیش را ما درست می کنیم

همین چند پاراگراف هم حرف هام دو سه بار تکراری شد، خودم هم نفهمیدم چی نوشتم...

فقط از اینجا می گم، عزیزم دوستت دارم؛ خیلی وقت پیش، اون زمان که لبخند از لبانت نمیرفت دوستت داشتم. تو را بهترین گزینه زندگیم یافتم و اکنون هم نمی خوام از همدیگه جدا بیفتیم؛ شاید در دلت باز میگی همه پسرها دنبال یه چیز هستند در ازدواج و هرکی باشه بالاخره فرقی نمی کنه براشون... هرطور دوست داری فکر کن اما من تو را طور دیگه ای می خواهم و دوست دارم برای همینه که نمی تونم قبول کنم که از دستت بدم

نازنینم

دوستت دارم

دعا می کنم به درگاه خدا

گریه می کنم برای برگشتنت

من ناامید نیستم

تو هم نباش

قلب کوچیک من را باور کن

نذار با داغ نبودنت بسوزه و بشکنه

نخواه که کسی که دوستش داشتی و دوستت داره

اینطور له بشه زیر غم

من از خدا تو را می خوام

 و قلب پاک ات را

و روح معصومت را

و احساس لطیفت را

دلم می خواد هر شب برات لالایی بخونم

روزها برات شعر بخونم در زیر آلاچیق عشق

و با هم از زندگی بگیم

از خاطره ها

از حرف های ناتمامی که هیچ وقت نتونستیم تمومش کنیم

و زندگیم در کنار تو شیرین باشه

و تو در قلبم جاودانه هستی

محبوب ابدی قلبم

نذار قلبم از درد بایسته...

یک قدم دیگر با من مدارا کن...

دلی را که دوستش داشتی

این طور نشکن

دل خودم، دل خودت...

دوستت دارم

...

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.