سلام سـ**** عزیزم
امشب
خوابم نمی بره؛ دلم گرفته؛ نگرانم؛ نمی دونم چرا احساس می کنم در رفتارت
تغییری ایجاد شده؛ ناراحتی؛ از دست روزگار؛ از دست زندگی و از دست من...
اما نمی خوای حرفی بزنی؛ حرف ها و غصه هات را در درون خودت میریزی تا
اندوهی همه دلت را در بر میگیره و شاید احساس می کنی من اینجا آسودم دور از
خیالت یا به دلخوشی خیالت... شاید خسته
شدی از دلداری دادن ها یا اصلا خسته شدی از توجیه کردن ها. خسته ای و هرچی
الان بگم یه حرف تکراریه و خسته ترت میکنه... احتمالا خیلی وقت ها فکر می
کنی که این عاشق شدن چی بود؛ چرا باید اینطوری می شد. چرا باید عاشق بمونی و
چرا باید این همه سختی بکشی و زندگی با من تا کجا ارزش ایستادن داره... دوست دارم اگر دوست داشتی بام حرف بزنی نذار اندوه در دلت انباشته بشه.
دوستت دارم مهربانم
________________________
این نوشته به تاریخ 6 آوریل 2012 برابر با 18 فروردین 91