سلام
باز دلم تنگ شد و زبانم باز شد خواستم اینجا کمی زبان بریزم برای دلدار...؟
همین الان داشتم فکر می کردم این بیت
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی
چقدر مناسب حال ماست، شما پادشه خوبان و بنده هم دلم در دوری از شما به جان آمده و ...
بگذریم،
بریم سر مطالب شاد و مفرح... تازه اینم که نوشتم سر نماز یادم اومد! بیخود
نیست شاعر میگه، " محراب ابروی تو می برد حضور از نماز من..." بگذریم؛
یه
سری کتاب برداشتم که در این تعطیلات عید که در پیشه بخونم و بعدش هم که
ایشالا سرم بره تو کار و بار احتمالا یه مطالعه منظمی داشته باشم
ای بابا، انگار حرف
هام ته کشید
دلم به طرز غریبانه ای برات تنگ شده بود... حرف هم از تو زبانم در نمیاد...
_________________________________
این یکی به تاریخ 27 اسفند 90 بوده، که نفرستادم