گفتی:ازتو پرسشی دارم؟
دل درسینه ام تپید وآرزو در دلم موج زد.
چنان سکوت کردم که پنداشتم صدای مژگانت را خواهم شنید.
پرسیدی :عشق چیست؟
چیزی نگفتم، فقط در چشمانت خیره شدم.
گفتی:صفاوصمیمیت را کجا می توان یافت؟
لب نگشودم، قلبم به سختی می لرزید.
سرت رابر سینه ام گذاشتم.
پرسیدی: چقدر دوستم داری؟
به آسمان نگریستم.
گفتی: از من چه می خواهی؟
چشمانم را فرو بستم.
گفتم:اکنون به سخنان من گوش کن .....
پرسیدم: امید چیست؟
لب به تبسم گشودی ونگاه گریزانت را به جای نامعلومی دوختی.
پرسیدم:تاکی دوستم داری
چشمان پرازاشکت رابه من دوختی وبه خاک نگرستی.