تکه نانی دارم ، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی
و خدایی که در این نزدیکی است
لای این شب بوها، پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب، روی قانون گیاه
و دوستی بهتر از برگ درخت
بهتر از آب روان...
ادامه...
آدم ها و گنجشک ها
... آدمها حتی مثل گنجشکها نیاز به کیش کیش ندارند. میروند اما با دلی شکسته
عشق اونه که...
فرید ، بابا، عشق اون نیست که وقـــتی دیدیش دلت بلرزه عشق اونه که وقتی نمی بینیش دلت می خواد کنده شه... " خسرو شکیبایی"
دلتنگی حقیقی
... اما تو هیچوقت به زنی نگاه نکردی که بخواهی جونت رو فداش کنی. کسی رو نشناختی که با چشماش بتونه تو رو از خودبیخود کنه و احساس کنی خدا فرشتهای رو از آسمان برای تو به زمین فرستاده...
بود آیا که خرامان ز درم بازآیی؟ // گره از کار فروبستهی ما بگشایی؟
نظری کن، که به جان آمدم از دلتنگی // گذری کن: که خیالی شدم از تنهایی گفته بودی که: بیایم، چو به جان آیی تو // من به جان آمدم، اینک تو چرا مینایی؟ بس که سودای سر زلف تو پختم به خیال// عاقبت چون سر زلف تو شدم سودایی همه عالم به تو میبینم و این نیست عجب // به که بینم؟ که تویی چشم مرا بینایی پیش ازین گر دگری در دل من میگنجید // جز تو را نیست کنون در دل من گنجایی
جز تو اندر نظرم هیچ کسی میناید // وین عجب تر که تو خود روی به کس ننمایی