باور نمی کنی که این روزها چقدر دلم گرفته
باور نمی کنی که خنده هایم چه بغض هایی را در خود پنهان دارد
آری ... من ... با دقایقم ... با زندگیم لجبازی می کنم
نازنینم ! غروب بار سنگین دلتنگی مرا هر شب به دوش می کشد
سنگینی پلکهایم و نگاهی که دیدن را از یاد برده
کورکورانه زیستن را خوب آموختم
توان نوشتن ندارم
واژه هایم گرد و غبار گرفته من
باور کن که باورت کردم