نمی دانم کجاست، در چه حال، که حتی مجال نیست پرسیدن از حالش، از سرسبزی جسم و شادی و اندوه دلش از اندوه روزگارانی که از تغافل این فرومایه دوست بر دلش مستولی شده است. دعا می کنم همه شادی های دنیا، آرامش هر روز خدا، خواب هایی آرام و پر رویای قشنگ، سهم دل پاک دوست باشد...
دوستی که می آید، هنگامی که چشمانم را می بندم، می آید، و رویایی می شود ناتمام...، گاه با خنده گاه با اشک، چشمانم که گشوده می شود رفته است ... بیداری بهتر از کابوس رفتنش... اگرچه بیداری هم ... در بیداری آرام تر در این دل، نشسته به افق، به جویبار جاری زمان، گاه به آسمان آرام غروب می نگرد. به لحظه هایی که واژه های هستی از وصفش عاجز است. که فقط در دل جای دارد...