خانه دوست

رویش عشق سرآغاز کتاب من و توست...

خانه دوست

رویش عشق سرآغاز کتاب من و توست...

حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند...

حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند

محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند

ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید

هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند

زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر

تا خرابت نکند صحبت بدنامی چند

عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو

نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند

ای گدایان خرابات خدا یار شماست

چشم اِنعام مدارید از اَنعامی چند

پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کش خویش

که نگو حال دل سوخته با خامی چند

حافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوخت

کامگارا نظری کن سوی ناکامی چند


_____________________________

پی نوشت در ادامه مطلب


حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند

محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند

حسب حال: زندگینامه شخص از زبان خود شخص. حافظ مدتیست طریق عاشقی پیشه نموده و آن گونه که در ادامه وصفش را می گوید، از یار به دور افتاده و در کوی رندان پاک باخته ماوا گزیده و از این دوری و غم به دنبال نشان و حسب حالی است از دوست که از سلامت او دلش آرام گیرد که در جای دیگر می گوید "سلامت همه آفاق در سلامت توست..." و هیچ محرمی پیدا نمی شود که پیام او را به دوستش برساند...



ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید

هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند

ما هرچه قدم بر می داریم به آن مقصود و دلدار خویش نمی رسیم ( ضمیر اشاره به دور "آن" در اینجا به جهت اشاره به دوری دسترسی به دلدار و مقصود به کار برده شده است). شاید ای دوست اگر تو هم قدمی پیش بگذاری، راه ما نزدیک تر می شود. و می توانیم یغام خویش را به تو برسانیم.


زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر

تا خرابت نکند صحبت بدنامی چند

 صحبت به معنی 1-همنشینی (در اینجا این معنی مد نظر است) 2- سخنان؛ به طعنه به زاهد (که معمولا به حفظ ظواهر و حرف مردم اهمیت بسیار می دهد) می گوید که از کوچه رندان که (به گمان غلط عامه) چند بدنام از جمله حافظ در آن هستند، سریع برو و مراقب باش همنشینی با چند رند تو را بدنام نکند و در روش و منش تو تغییری ایجاد نکند. و منظور از بد نامی، همان است که "در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند // گر تو نمی پسندی تغییر کن قضا را" و اگر به مطلع غزل توجه کنیم "دل می رود ز دستم، صاحبدلان خدا را // دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا" بدنامی حاص عشق است و یک رنگ شدن و باختن همه چیز بر سر قمار عشق ...

و حافظ با جدا کردن، رند و بدنام، زیرکانه صفت بدنامی را از رندی جدا دانسته اما در نظر مردم ظاهر بین ظاهر پرست، رندان بدنام اند که سرامد این مردم، همان زاهد ظاهر پرست است که در جای دیگر می گوید "زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست // در حق ما هرچه گوید جای هیچ اکراه نیست" 


عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو

نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند

مِی نشان یک رنگی و از خود بی خود شدن است و حافظ خطاب به همان زاهد که اکنون از کوچه مستان می گذرد، می گوید، می خوارگی این رندان اگرچه خوب نیست اما بزرگترین فایده آن یک رنگی و دور ریختن نفاق است (که یکی از مذمت شده ترین صفات اخلاقی است) و برای جلب تحسین مردم، این خوبی ها و هنر می را نفی نکن (که خودت هم می دانی و به آن اعتقاد داری و احتمالا به کنایه، خودت هم می خورده ای و خوبی اش را هم می دانی) که انسان را از خود بیخود می کند و از غم می رهاند و یک رنگش می کند... یا به معنی دیگر خطاب به دوست می گوید، اگر من سراپا عیبم، همچو می واجد صفات خوبی هستم و هنری نیز دارم و شاید می گوید که از سخنانم شنوندگان شاد و دلخوش می شوند و مست می گردند...!؟ و می گوید تو این را خود نیک می دانی اما برای دلخوشی دیگران و رازی کردنشان، این حکمت و هنر را نفی نکن.


ای گدایان خرابات خدا یار شماست

چشم اِنعام مدارید از اَنعامی چند

اِنعام، مزد و پاداش

اَنعام: چهارپایان

توضیح: بعید به نظر می رسد این بیت از خواجه حاظ باشد و توهین آشکار به گروهی نموده باشد، شاید جزو ابیاتی است که بعدا به دیوان حافظ افزوده شده، زیرا دیوان حافظ پس از مرگ وی مکتوب گردیده و احتمال اشتباه و سهو یا ایجاد غلط عمدی، بعید نیست و وجود تصحیحات فراوان نوشته شده بر دیوان حافظ، خود شاهدی بر این موضوع است.


پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کش خویش

که نگو حال دل سوخته با خامی چند

دُردی: ته مانده می؛ دُردی کش: آن که ته مانده می را می نوشد؛ در اینجا دردی کش، پیرو است و مرید که عاشق مراد و پیر طریقت است که در عاشقی و دلباختگی عمری گذرانده و می گوید با آنان که دلسوخته عشق نیستند، سخنی مگو و حدیث عاشقی مخوان که تنها تو را به سخره گیرند مشابه سخن مولانا که در نی نامه می گوید " حال پخته درنیابد هیچ خام // پس سخن کوتاه باید، والسلام". یا مشابه آن حافظ می گوید "چو منصور از مراد آنان که بردارند، بردارند // بدین درگاه حافظ را چو می خوانند می رانند" (که بردارند دوم باید به صورت بر دار اند= بر دار هستند= به دار آویخته شده اند؛ خوانده می شود؛ و بدین سبب حافظ را اگرچه به این طریق می خوانند اما طریق عشق چه زمینی و چه آسمانی باشد، واجد خطرات و غم های بسیار است و حتی بر دار شدن دارد چون حسین بن منصور که "گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند، جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد" و حافظ چون نمی تواند سخن عشق را مخفی کند و آن را در کلامش می سراید، از این درگاه می رانندش تا مبادا اسرار فاش کند...) و تنها باید به دنبال دلدار بود و سخن عشق را با او گفت که تنها او شنیدار و درک کننده این سخن است.


حافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوخت

کامگارا نظری کن سوی ناکامی چند

فروق: روشنی؛ شوق رخ مهر فروغ: شوق دیدن روی تو که چون خورشید تابنده و فروزان است؛ و می گوید تو که به کام دل خویش رسیدی و دلی را درمانده و عاشق خویش کردی، پس گاه گاهی نظری سوی این ناکام محزون بینداز؛ همان گونه که در جای دیگر می گوید "کِلکِ مشکین تو گر روزی ز ما یاد کند // ببرد اجر دوصد بنده که آزاد کند" ( کِلک، نی توخالی را گویند که عموما برای نوشتن خوشنویسی استفاده نیز می شود و در اینجا مجاز از نوشته و نامه است (که رابطه وسیله ای دارد؛ یکی از پنج نوع رابطه ای که آرایه مجاز ایجاد می کند...) یعنی کلک و قلم نی وسیله نوشتن نامه یا متن است و می گوید اگر به نوشته ای با جوهر سیاه از من یاد کنی اجر آزاد کردن دویست اسیر نصیب تو خواهد شد و این عمق غم او را در فراق دوست نشان می دهد و به رندی واژه مشکین را به کار می برد که هم معنای مُشک و ماده معطر دارد و هم معنای سیاهی که یادآور سیاهی زلف و چشمان معشوق است که در زمان حافظ به عنوان زیبایی مطرح بوده است...


*و این است حکایت دوری یار و دلی دردمند از زبان حافظ...

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.