نمی دانم کجاست، در چه حال، که حتی مجال نیست پرسیدن از حالش، از سرسبزی جسم و شادی و اندوه دلش از اندوه روزگارانی که از تغافل این فرومایه دوست بر دلش مستولی شده است. دعا می کنم همه شادی های دنیا، آرامش هر روز خدا، خواب هایی آرام و پر رویای قشنگ، سهم دل پاک دوست باشد...
دوستی که می آید، هنگامی که چشمانم را می بندم، می آید، و رویایی می شود ناتمام...، گاه با خنده گاه با اشک، چشمانم که گشوده می شود رفته است ... بیداری بهتر از کابوس رفتنش... اگرچه بیداری هم ... در بیداری آرام تر در این دل، نشسته به افق، به جویبار جاری زمان، گاه به آسمان آرام غروب می نگرد. به لحظه هایی که واژه های هستی از وصفش عاجز است. که فقط در دل جای دارد...
در دل تنهاییم گم می شوم، زندگی اینجا کمی زیباتر است
ثبت خواهم کرد در تاریخ عشق، قصه تنهاترین شبگرد را
تا تو خورشید منی، تنها چرا؟ نور یعنی انعکاس یاد تو
با تو حتی می شود زیبا نوشت حرف های تلخ و سخت و سرد را
دوست دارم قصه هایت را بگو، هرچه می خواهد دل دریایی ات
می سرایم من هم اینجا در سکوت، آنچه دنیا بر سرم آورد را...
___________________
پارسا
نسیم از حلقه ی زلف تو بگذشت
چمن شد مست و باغ و باغبان مست
...
تو زمزمه ی چنگ و عود منی
نغمه ی خفته در تار و پود منی
تو باده و جام و سبوی منی
مایه ی هستی و های و هوی منی
گرچه مست مستم و می پرستم
به هر دو جهان مست عشق تو هستم...
_____________________________
شاهزیدی / مست
*آهنگی خاطره انگیز از ایام قدیم - امروز و چند وقتیست که گاه می شنوم...
باران که می بارد تو می آیی باران گل، باران نیلوفر
باران مهر و ماه و آئینه باران شعر و شبنم و شبدر
باران که می بارد تو در راهی از دشت شب تا باغ بیداری
از عطر عشق و آشتی لبریز با ابر و آب و آسمان جاری
غم می گریزد، غصه می سوزد شب می گدازد، سایه می میرد
تا عطرِ آهنگ تو می رقصد تا شعر باران تو می گیرد
از لحظه های تشنه ی بیدار تا روزهای بی تو بارانی
غم می کُشد ما را و می بینی دل می کشد ما را تو می دانی
شاید تو سکوت میان کلامم باشی
دیده نمی شوی
اما من تو را احساس می کنم
شاید تو هیاهوی قلبم باشی
شنیده نمی شوی
اما من تو را در هر دم
در سکوت دلم می شنوم...