آن پسرک که هیچ کس را به دلش راهی نیست جز تو
آن روحی که تنهاست و به دل کس راهش نیست جز تو
آن که زبانش ناتوان از فریاد با چشمانش تو را تمنا می کند
آن که دریای کوچک دلش از دوری ات طوفانی است
آن که از ملکوت چشمانت نظر نتواند برگرفت
آن که هیچ کس را به احساس دلش الطفات نیست
به جای بهارانی که بارانش را دریغ کرده از این خاک
روز و شب شبنم نگاه تو را تمنا می کند
__________________________________
پی نوشت: از عکس، یاد این بیت حافظ افتادم
سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود...