خانه دوست

رویش عشق سرآغاز کتاب من و توست...

خانه دوست

رویش عشق سرآغاز کتاب من و توست...

شمع جان


در این روزگار تاریکی که مهتاب شبش چهره آسمانی تو، شمع راهش درخشش نگاه تو و آفتابش نور وجود توست، چشمانم از دوری تو غرقه ظلمت گشته است. روزگاریست که شمعی از قوت جان برفروخته ام که در درون به آتش مهر تو روشن و زنده است تا شاید قدمی از قدم سوی تو بردارم. مرا باور افتاده است که دوزخ را نیاز به هیچ هیزم و آتش افروزی نیست، زیرا که در آنجا نیز فراق یار بی آن که بمیراند ذره ذره شمع جان را می سوزد. آری، بهشت همان دوست است و محبت اوی...

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.