در این سکوت نشسته ام... حتی دستم به قلم (کیبورد) نمیره که بخوام غم دل را در سکوت فریاد بزنم. می جوشه و فرومیریزه در درون. گفتم فیلم ببینم، گل های باغچه را بکارم، کار کنم، سرم را شلوغ کنم اما دقیقا لحظه لحظه یاد تو ام. می دونی تو بخشی از وجود من شدی، خیلی وقته، قبلا برات گفتم از کجاها این ایمان در دلم پدیدار شد، تکرارش نمی کنم.
راستی امروز گل های باغچه را کاشتم، پارسال همین موقع ها بود که اس ام اس زدی بهم که ... داشتم همون موقع هم گل می کاشتم. دست هام گلی بود. تا برم و بشورم و جوابی بدم... حول شده بودم نمی دونستم چی بگم. آخه بعضی وقت ها یک لبخند یا یک غم عمیق را فقط میشه از یک چهره دید و در یک صدا لمس کرد نه با اس ام اس و ایمیل... امروز می خواستم وقت گل کاری باغچه اشک بریزم. خیلی سخت بود که جلوی خودم را بگیرم. اگر من گل نکارم ظاهرا کسی اهمیتی نمیده، باغچه علف دونی میشه! همین را هم حوصله نداشتم، چند روزه که گل ها را گذاشتم کنار باغچه و تازه امروز کاشتم...
بدم میاد از ترحم اما خیلی "ویران" شده ام، همه اش یک کلمه است اما خیلی معنا در این کلمه هست، چه باور کنی و چه نه؛ فکر کنی از احساسات زودگذره، مگه چقدر یه احساس اینطوری طول می کشه؟ این وجود منه، پرده و نقاب نیست که برافکنده بشه. خواب و خیال نیست که با بیداری محو بشه. این عین آفرینشه. می دونی پوچی حقیقی همینه یعنی بی هدف فقط همون کاری را بکنی که سایر آدم های می کنند. ولی من نمی تونم، برای همین کشیده میشم سوی نیستی. کاش کمی احمق بودم اونوقت دنبال حقیقت دل نمی رفتم... اما نه، هرگز چنین آرزویی نمی کنم چون تو زیباترین حقیقت زندگیم هستی. تو را با هیچ چیز عوض نمی کنم حتی اگر جانم بره. حتی اگر هر لحظه چشمام داغ اشک بشه، از بغض راه نفس هام بسته بشه. قلبم به درد بیاد، تنم فرسوده بشه و روحم بی تاب و در عذاب... باز تو را دوست دارم؛ از جان و دل دوستت دارم. می دونی اگر تقدیر باشه، این تقدیر منه و اگر انتخاب باشه این انتخاب منه...
می دونی بعضی وقت ها که شروع کنم به نوشتن، دیگه پایانش معلوم نیست و اگر ننویسم هم دیگه ممکنه هیچ وقت گفته نشه. از پر حرفی هام خسته ای، کاش تو هم بیشتر سخن می گفتی و نوشته هات از پست های کوتاه فراتر می رفت اگرچه همیشه یک دریا معنی در هر کلمه ات هست و من اینجا خشت می زنم و اینقدر طویل می نویسم...