می دانی...
بعضی وقت ها سخت دلم می گیرد که در سکوت دلت چه می گذرد. مبادا دلتنگی و بی حوصلگی ها را، دغدغه ها و تشویش ها را بریزی در دلت، مبادا گلبرگ نگاهت از طوفان های زمان پرپر شود. مبادا کنایه و نیش حسودی، بر دلت زخم نشاند. مبادا از صدف چشمانت شبی در سکوت، تنهایی، در همان اتاق در طرف سایه... (یا "سایه دانایی") مرواریدی فروغلتد. مبادا جسمت را خار ملالی پریشان کند. دعای خلوت شب های من، از صمیم قلب، برای توست...
می دانی...
بعضی واژه ها را نمی توان نوشت، نمی توان سرود. بعضی داستان ها را نمی توان روایت کرد، نقش جاودان دل را نمی توان در قاب بی جان کلمات نشاند. بعضی واژه ها را، داستان ها را، باید زیست. می توان به اندازه همه ساعت های عمر، در گوش نسیم روایت کرد، بر چهره آب نوشت و با طراوت شد. می توان ...
می دانی...
آری، بی آن که بگویم می دانی...