سلام مهربانم
خوب هستی
کارهای زندگی ات به سامان هست
دلم می خواهد با تو صحبت کنم
...
روزها و
شب هایی که
با مهتاب درددل می کنی
راز دل با فرشتگان می گویی
اشکی از آیینه چشمانت فرو می چکد
قلب مهربانت به دیدار خدا می رود
...
به یادت هستم
برایت دعا می کنم
گل های باغ از شادی قدم هایش بوسه بر خاک زدند
چلچله ها با شعر چشمانش نغمه ها سر دادند
و قلب من شیفته قلب پاک و مهربانش شد...
در شب و روز های دوری و انتظار
از نسیم سراغش را می گیرم
از صدای پر پروانه ها صدایش را می جویم
از گل های باغچه تبسم نگاهش را می خوانم
و لحظه لحظه از احساس حضورش در قلب و روحم خاطری نو می تراود
...
قایق کوچک اشعارش را
بخشید به دست های امواج روان
پس در آرامش نمناک فضا اوج گرفت
رفت تا خلوت دم کرده ابر
تا سراپرده نجوای فرشته ها
تا آستانه ی احساس خدا
...
بعضی وقت ها...
هیچ چیز آرام نمی کند
بعضی خماری ها
هیچ درمانی ندارند
روح را تسخر می کنند
کمترین آرام بخش
شاید چند قطره اشک
...
پی نوشت: شکیلا/آشفته حالی