خانه دوست

رویش عشق سرآغاز کتاب من و توست...

خانه دوست

رویش عشق سرآغاز کتاب من و توست...

نامه ی دوست

جوابی به "حرف های نگفته" نوشتم در صندوق وبلاگت...

امیدوارم از این صحبت ها خاطرت را ملال درنگیرد. اگرچه که می دانم این راه طولانی برایت چه خسته کننده شده و این شبهه ناصواب در دلت افتاده که باید مصلحتی باشد و ...

متاسفم که حرف هایم تکراری شده و دیگر امید دادن هایم هم اثری ندارد. کاش عاشق و خواستگار و آدم بهتری بودم.

دیر رسیدن هیچ گاه نشانه بدی نیست و زحمت بر سر یک کار که دیگران آن را به راحتی انجام می دهند نشانه بدی نیست. رسیدن به یکدیگر بعد از مرارت های بسیار نشانه بدیمنی نیست. نشانه علاقه و پیوند عمیق هست که بی جهت نیست. اگر به مصلحت خداوندی می نگریم، چرا تلاش ها برای رسیدن را تلاشی از جانب خود و دیر رسیدن را حکمتی از جانب خداوند ببینیم؟ این تلاش ها آزمونی است برای آبدیده شدن. آن که نا امید گردد و به دنبال بهانه ای برای تسلیم، نمی تواند تقصیرها را بر گردن خداوند بیندازد. اولین قدم خداوند ایجاد عشق و علاقه ای دوطرفه است و وقتی این علاقه با طوفان های زمانه به این زودی نمی گسلد، بیشتر باید ایمان داشت که دست پروردگار در کار است تا دو طرف سنجیده شوند.

آنچه که آسان به دست آید ..همیشه نخواهد ماند...و آنچه که همیشه خواهد ماند ..آسان به دست نخواهد آمد... و این عشق و علاقه را این گونه بنگر...

----

به سوی ما گذار مردم دنیا نمی‌افتد

کسی غیر از غم دیرین به یاد ما نمی‌افتد

منم مرغی که جز در خلوت شبها نمی‌نالد

منم اشکی که جز بر خرمن دلها نمی‌افتد...

شب های قدر...

تو فرشته ای بی همتا

در قلب من

اما...

با خود می اندیشم

چرا نام زیبای تو در قرآن نیست

شاید بخشی از آیات محذوف بوده!

شاید هم بالاتر از آن هستی

که نامت را هرکه بتواند بگوید

شاید مصلحت آن بوده

تا از گزند حسودان و

چشم زخم بد دلان

در امان باشی

نام تو در لوح دلم

در صحیفه کوچک قلبم

حک شده است

یاد پاکی و مهربانی ات تنها مونس دقایق من است

در خلوت شب های بی تو

غبار را از آیینه نام تو می شویم

با اشک هایی

داغ عشق...

آری،

شب قدر

تنها با تو

قدر دارد

دلم برای یک لحظه از وجود زلالت تنگ شده است

...

بی تو هیچم...


شبهای بی تو را چگونه سپری کنم ؟

 وقتی تمام لحظاتم را با تو بودم

فراق تو را چگونه دقیقه ای  به جان بخرم ؟

وقتی تمام دقایقم سرشار ازعطر وصال توست 

عشق تو را چگونه یاد نکنم؟

وقتی قلبم تنها به عشق تو می تپد

تمام خوشی های من غم عشق توست  

تمام لحظه های من معطر به نام توست

معطر به عشق توست

معطر به یاد توست

هر لحظه اسم زیبایت را می بوسم

لحظه های دور از تو را

با اسمت عشق بازی می کنم

روی قلبم  حک می کنم اسم تو را

بارانی است همیشه هوای دلم 

سیل اشکم هر لحظه تن مرده ام را می برد

روزی این سیل تن مرا به ساحل چشمان تو برساند 

و تنم دوباره با هوای خاک کویت زنده شود

فراسوی خیال...

...

و رفت تا لب هیچ

و پشت حوصله نورها دراز کشید

و هیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ درها

برای خوردن یک سیب

چقدر تنها ماندیم

رشته مهر...

کاش می دانستی

چقدر دلبسته و وابسته توام

چقدر رشته مهر تو با دلم پیوند خورده

چه اندازه تو را دوست دارم...

که این چند روز بی خبری از تو

نفس هایم را به شماره انداخته

حسی دارم همچون خفگی و بی هوا نفس کشیدن

شاید ریشه دلتنگی همین باشد

سینه آنچنان تنگ می شود که

جای نفس هایش نیست

و قلبی که به سختی می تپد...

غم تو

نیرو و قوت از جسمم ستانده

فکرم از کار بازایستاده

و ناتوان و مستاصل گشته ام

حتما می دانی

اما بیش تر بدان

خود نیز هیچ گاه اینچنین باور نداشتم

کاش

نجوای دلم را می شنیدی

کاش بمانی

تا باز به تو گویم

دوستت دارم

...

شب های انتظار و امید

و در این شب ها

دلم به اندازه آسمان ابری بهار تنگ است

و سر باران اشک هایش را

تنها با تو باز می گویم

تا تو را بازیابم

با کوله باری از عشق

در کنارم بیتوته کنی

و طعم شیرین زندگی

باز رخ نماید

آنقدر از درگاه خدا

تو را می جویم

تا سرانجام

پاسخی آید...

نازنینم

دوستت دارم

به یاد تو...

گل های محمدی که برای تو آوردم ...

امروز با اشک هایم آبیاری کردم

بوی گل ها فضا را از یاد تو آکنده کرد

و قلب من از بی تابی دوری ات

آنقدر افسرد که

چشمان کم سویم تیره و تار گشت

و دلم هرلحظه فریاد برمی دارد

از تمام دنیا تو را می خواهم...

تنها برای یک لحظه

...

چگونه می توانم نگویم ...

دوستت دارم

هیچ کس تنهاییم را حس نکرد...


هیچکس تنهائیم راحس نکرد

لحظه ویرانیم را حس نکرد

عشق رادرقلب من باورنکرد
یک نگاه درعُمق چشمانم نکرد
درد رامی دید و درمانم نکرد
بی قراری کرد دل در رفتنش
...
پُر ز عشقش بود خونین قلب من
مهربانی مرا ، باور نکرد
گُم شدم درموج دریای غمش
غرقه درخون دیدم و، باور نکرد...

نیستی اما هستی...

نمی دانم

حساب روزها از دستم خارج شده

یک هفته ای هست که به اینجا سر نزده ای

و من به یادت می نویسم

گویی با تو صحبت می کنم

و از خدا می پرسم

چرا سهم من از تو

غصه است

بغض فرخورده

و گریه بی امان است

و مرگی که برای رسیدنش

در دوری از تو

لحظه شماری می کنم ...

عاشقانه ترین انحنای وقت خویش...

مهربانم

تو که "عاشقانه ترین انحنای وقت خودت را برای من تفسیر کردی"

من که تمام لحظه هایم با تو رنگ زندگی گرفت

چگونه توانستی و خواستی

مگر می توانی درحالی که عشق من را در دل داری

دست در دست دیگری نهی

برایش لبخند زنی

چگونه باور کنم؟

چگونه نگریم این شب و روزها؟

من که گفتم بی تو نیستم

اکنون نشسته ام که یا تو بیایی یا نیستی ام...

گفتمت

من همین یک جرعه ز جانم باقیست

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش...

کجایی

چرا این سختی را بر من و خود می پسندی؟

نازنینم

دوستت دارم

_______________

فال گرفتم...

گفتم غم تو دارم، گفتا غمت سرآید

گفتم که ماه من شو، گفتا اگر برآید...

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد

گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید