یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد، اما می توان محبوب دیگران شد.
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.
یاد بگیرند که ثزوتمند کسی نیست که دارائی بیشتری دارد، بلکه کسی است که آرزوی کمتری دارد.
یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توان زخمی عمیق بر دل کسانی که دوستشان دارند بگذارند و سالها وقت لازم است تا آن زخم التیام یابد.
با بخشیدن ، بخشش را یاد بگیرند.
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند، اما بلد نیستند احساسشان را ابراز کنند .
یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع ثابت نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.
یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند ، بلکه خودشان هم باید خودشان را ببخشند.
و یاد بگیرند که من اینجا هستم، در نزدیکیشان، همیشه.
گفتگو با خدا / ریتا استریکلند
بعضی وقت ها احساس می کنم نوشته هایم رنگ ملال انگیز تکرار می گیرد. و گاهی فکر می کنم شبیه هذیان های ذهنی تب کرده می شود!
وقتی به تو می اندیشم، در سینه ام احساس عمیق و لذت بخش تپشی لرزان از قلبم را حس می کنم که با هیچ جمله ای قابل توصیف نیست.
دوست دارم تپش های قلبم را با آنکه همه عاشقانه های جهانم برای اوست قسمت کنم و برایش نغمه دوستت دارم سر دهم و شرمگینم که چرا بیش تر اوقات با اندوه آمیخته می شود و گاه رنگ تکرار می گیرد.
بیشتر تلاش خواهم نمود تا سخن تازه بگویم.
هر لحظه در دلم. در هر نماز و دعا از خدا شادی و آرامش و استحقاق قلب پاکش را طلب می کنم.
و ایمان دارم که عشق پیوندیست الهی در میان دل ها...
اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست
اشکِ آن شب لبخندِ عشقم بود.
□
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...
من دردِ مشترکم
مرا فریاد کن.
□
درخت با جنگل سخن میگوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن میگویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشههای تو را دریافتهام
با لبانت برای همه لبها سخن گفتهام
و دستهایت با دستانِ من آشناست.
در خلوتِ روشن با تو گریستهام
برایِ خاطرِ زندگان،
و در گورستانِ تاریک با تو خواندهام
زیباترینِ سرودها را
زیرا که مردگانِ این سال
عاشقترینِ زندگان بودهاند.
□
دستت را به من بده
دستهای تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن میگویم
بهسانِ ابر که با توفان
بهسانِ علف که با صحرا
بهسانِ باران که با دریا
بهسانِ پرنده که با بهار
بهسانِ درخت که با جنگل سخن میگوید
زیرا که من
ریشههای تو را دریافتهام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.
_________
شعری خاطره انگیز و محزون
صدایی معصوم و دلنشین
موسیقی آرام...
زندگی شاید همین باشد
عطر خاطره ها
آرزوی دیدار
مثل آبهای خسته
که از تنگنای جویبار
تن به آرامش بی وزنی آبشار می دهند،
من از سفر جانفرسای زندگی
به تو رسیدم
نسیم زندگی را
در کلامت
و حلول فرشتگان را
در نگاه آسمانی ات
دیدم
پس
قلبم را یکسره به تو بخشیدم
و رفتم تا دوردست های خیالی لطیف
در هوای عشقت بیتوته کردم
...
دو دریچه، دو نگاه، دو پنجره
دو رفیق، دو همنشین، دو حنجره
دو مسافر تو مسیر زندگی
دو عزیز، دو همدم همیشگی
با هم از غروب و سایه رد شدیم
قصه عاشقی رو بلد شدیم
...
و آنگاه
فرشته ای مهربان از گوشه ای در قلب من طلوع کرد
و من هیچ ندانستم آمدنش از کدامین سو بود
تنها، او را می دیدم که روزها و شب ها
خاطر مهربانش، همدم یادم است
و قلب پاکش دلسپرده عشق
و روح من اسیر عشق او
...