پیامبر گفت: عشق است. عشق است. عشق است که بر زمین مانده است. مجال اندک است و فرصت کوتاه.
شتاب کنید وگرنه نوبت عاشقی می گذرد. اما کسی به عشق نیندیشید. پیامبر گفت: آنچه نامش زندگی است نه خیال است و نه بازی. امتحان است. و تنها پاسخ به آزمون زندگی زیستن است زیستن. اما کسی آزمون زندگی را پاسخ نگفت.
و در این میان کودکی که تازه پا به جهان گذاشته بود با لبخندی پیامبر را پاسخ گفت. زیرا پیمانش را با خدا به یاد می آورد. آنگاه خدا گفت: به پاس لبخند کودکی جهان را ادامه می دهیم.
عشق،
زیباترین موهبت الهی
سر زندگی...
سلام مهربانم
دلم برای شنیدن صدایت
برای غرق شدن در دریای لبخند مهربانت
تنگ شده
می دانم که تو هم دلتنگی و از این دلتنگی در رنج و شاید گفتن این دلتنگی ها بر غمت بیفزاید ولی شور و شادی و احساسی در عشق هست که هیچ پدیده دیگر هستی را نیست... به راستی زندگی بدون عشق چگونه ممکن است...
پرورده عشق شد سرشتم
جز عشق مباد سرنوشتم...
آن روزها که نبودی و تنها جوانه کوچکی از دوستی ات در دل بود، یاد هرازچندگاه نبودنت چه دردآور بود، یاد و دیدن هرچند بسیار اندکت یادآور چه حسرت و آرزویی بود...
اکنون که نهال عشق تو تمام وجودم را فراگرفته؛ دوریت قلبم را می فشارد
چون تو را اندوهگین می یابم، شرمسارم از این که نمی توانم اندوهی از دلت برگیرم و محبتی بر قلبت برافشانم.
گویا دوری عشق را استوارتر و خالص تر می کند همچنان که گیاهی کوچک در کنج برهوت قدر هر قطره آب را آنچنان می داند که علف های لب رود را هیچ گاه آگاهی نیست... و من تو را هر روز بیش از پیش دوست دارم قلبم هر لحظه به امید تو می تپد و تو به راستی تمام قلب و روح من هستی تا ابد و بی تو نه سودای بهشت دارم و نه پروای دوزخ...
تو نیمه گمشده راستین وجودم، جدا افتاده از ناملایمات روزگار، آرزو می کنم قلبت با شادی عجین باشد
نازنین، این روزها و شب ها گاه بی اختیار نامت ورد زبانم است و یادت مونس جانم و از آن آرامشی اندک. قلبم از یادت، از خواندن کلماتت، از لمس احساس پاک ات در سینه نمی گنجد
چگونه این کمترین کلام دوستی را از تو دریغ کنم وقتی حصار واژه ها احساس را در خود اسیر کرده و آرزو می کنم اندک وجودم بتواند با پیام محبتی، قلب مهربانت را آرامش بخشد... پس باز می گویم
فرشته بی همتایم
تا ابد، عاشقانه دوستت دارم
سلام مهربانم
خوب هستی
کارهای زندگی ات به سامان هست
دلم می خواهد با تو صحبت کنم
...
روزها و
شب هایی که
با مهتاب درددل می کنی
راز دل با فرشتگان می گویی
اشکی از آیینه چشمانت فرو می چکد
قلب مهربانت به دیدار خدا می رود
...
به یادت هستم
برایت دعا می کنم
گل های باغ از شادی قدم هایش بوسه بر خاک زدند
چلچله ها با شعر چشمانش نغمه ها سر دادند
و قلب من شیفته قلب پاک و مهربانش شد...