خانه دوست

رویش عشق سرآغاز کتاب من و توست...

خانه دوست

رویش عشق سرآغاز کتاب من و توست...

آن گاه که عشق می خواند



آن‌گاه که عشق تورا می‌خواند، به‌راهش گام نه!

                                                     هرچند راهی پرنشیب


آنگاه که تورا زیر گستره بال‌هایش پناه می‌دهد، تمکین کن!

                                                هرچند تیغ پنهانش جانکاه


آن‌گاه که باتو سخن آغاز کند، بدو ایمان آور!

                           حتی اگر آوای او رؤیای شیرینت را درهم‌کوبد

                                                            مانند باد شرطه که بوستانی را...


____________________

جبران خلیل جبران

در باغ رویای دوست


خیلی ساده...

امشب غرق رویای تو بودم. در باغ بودیم. برایت از باغ میوه چیدم. مثل همیشه لبخند می زدی...

افسوس که بیدار شدم، همه اش پرپر شد. خواب هم از سر پرید...

خاطر غروب


آفتاب که دامن از خاک بر می گیرد، گرد قدم هایش بر دل آسمان رنگ پاییزی می نشاند. شاید از همین سان است که غروب نماد اندوه است...

دل تو در این غروب ها چگونه در گذار است؟ می دانم زیور درونت صبر است و ایمان؛ همیشه نمناک ترین دعای دل را نذر قدم هایت کرده ام. کاش کمی هم از خلوص سجاده ات را نثار دل های منتظر کنی. همیشه آرزو داشته ام مهمان کوچک خاطرت، دعایت، باشم.

دوستی و عشق


دوستت دارم ها را نگه می داری برای روز مبادا

دلم تنگ شده ها را ، عاشقتم ها را

این جمله ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی کنی

باید آدمش پیدا شود

باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش

پشیمان نخواهی شد،

سنت که بالا می رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده

که خرج کسی نکرده ای وروی هم تلنبارشده اند

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی! صندوقت سنگین شده و نمی توانی با خودت بکشی اش

شروع میکنی به خرج کردنشان!!!  توی مهمانی اگر نگاهت کرد،

اگر نگاهش را دوست داشتی ، توی رقص اگر پابه پایت آمد، اگر هوایت را داشت،

 اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی راگفت که حرف تو بود، اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ وشنگ بود، اگر مدام به خنده ات انداخت و اگر منظره های قشنگ را

نشانت داد!! برای یکی یک دوستت دارم خرج می کنی! برای یکی یک دلم تنگ می شود

 خرج میکنی !! یک چقدر زیبایی، یک با من می مانی؟؟؟؟؟

بعد می بینی آدمها فاصله می گیرند، متهمت می کنند به هیزی ... به مخ زدن به اعتماد آدمها

سوء استفاده کردن به پیری ومعرکه گیری

اما بگذار به سن تو برسند بگذار صندوقچه شان لبریز شود،

آنوقت حال امروز تو را می فهمند بدون اینکه تو را بیاد بیاورند


غریب است دوست داشتن

وعجیب تر از آنست دوست داشته شدن

وقتی می دانیم کسی با جان ودل دوستمان دارد

و نفس ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده،

به بازیش می گیریم، هر چه او عاشق تر، ما سر خوش تر ، هر چه او دل نازک تر،

ما بی رحم تر

تقصیر از ما نیست

تمامی قصه های عاشقانه اینگونه به گوشمان خوانده شده است


___________________________________
دکتر علی شریعتی

شب


آن که می گرید با گردش شب

گفت و گو دارد با من به نهان

از برای من خندان است

آن که می آید خندان، خندان


مردم چشمم در حلقه چشم من اسیر

می شتابد از پیش

رفته است از من، از آن گونه که هوش من از

                قالب سر

                            نگه دور اندیش


تا بیابم خندان چه کسی

و آن که می گرید با او چه کسی است

رفته هر محرم از خانه من

با من غمزده یک محرم نیست


آب می غرد در مخزن کوه

کوه ها غمناکند

ابر می پیچد، دامانش تر

وز فراز دره، "اوجا"ی جوان

بیم آورده برافراشته سر...


همچنان لیک می غرد آب

زخم دارم به نهان می خندد

خنده ناکی می گرید

خنده با گریه بیامیخته شکل

گل دوانده است بر آب

هرچه می گردد از خانه به در

هرچه می غلتد مدهوش در آب


کوه ها غمناک اند

ابر می پیچد

وز فراز دره، اوجای جوان

بیم آورده برافراشته قد


________________

نیما یوشیج / آن که می گرید


پی نوشت: "اوجا" = گونه ای از نارون که در اراضی جنگلی کم ارتفاع شمال ایران فراوان است و آنرا سیاه درخت نیز نامند

روز چهارم بهار


تمام گل های عالم را آرزوی بوسه بر قدم هایت هست چنان که از سوگ دوری ات می پژمرند، اگر توفیق یارشان باشد، آن ها را که ناز دستانت، گرمای نگاهت رسد، از شوق جان دهند، خشک می شوند... حریم قدم هایت، کعبه نگاهت، سجده گاه گل هاست. تنها نسیم است که گاهی عطر دستانت را نرم نرمک می برد تا سفره تمنایشان...

ای صدایت نسیم، نگاهت باران، وجودت مهر...

و من تو را در هر طلوع تا غروب و غروب تا طلوع

در صدای قدم های نسیم

در زیباترین زمان ها، در پنج دعا

و والاتر از همه در درون دلم می یابم

سرسبزی و شادابی ات، آرامش دلت، افزون باد

کاش دستانم را جز به دعا یارای یاری ات بود

خلوت خیال


دوش در خلوت خیالم یاد تو پر می کشید

بیزارم از طلوعی که رویای تو را پرپر می کند

روز نوشت


در این سکوت نشسته ام... حتی دستم به قلم (کیبورد) نمیره که بخوام غم دل را در سکوت فریاد بزنم. می جوشه و فرومیریزه در درون. گفتم فیلم ببینم، گل های باغچه را بکارم، کار کنم، سرم را شلوغ کنم اما دقیقا لحظه لحظه یاد تو ام. می دونی تو بخشی از وجود من شدی، خیلی وقته، قبلا برات گفتم از کجاها این ایمان در دلم پدیدار شد، تکرارش نمی کنم.

راستی امروز گل های باغچه را کاشتم، پارسال همین موقع ها بود که اس ام اس زدی بهم که ... داشتم همون موقع هم گل می کاشتم. دست هام گلی بود. تا برم و بشورم و جوابی بدم... حول شده بودم نمی دونستم چی بگم. آخه بعضی وقت ها یک لبخند یا یک غم عمیق را فقط میشه از یک چهره دید و در یک صدا لمس کرد نه با اس ام اس و ایمیل... امروز می خواستم وقت گل کاری باغچه اشک بریزم. خیلی سخت بود که جلوی خودم را بگیرم. اگر من گل نکارم ظاهرا کسی اهمیتی نمیده، باغچه علف دونی میشه! همین را هم حوصله نداشتم، چند روزه که گل ها را گذاشتم کنار باغچه و تازه امروز کاشتم...

بدم میاد از ترحم اما خیلی "ویران" شده ام، همه اش یک کلمه است اما خیلی معنا در این کلمه هست، چه باور کنی و چه نه؛ فکر کنی از احساسات زودگذره، مگه چقدر یه احساس اینطوری طول می کشه؟ این وجود منه، پرده و نقاب نیست که برافکنده بشه. خواب و خیال نیست که با بیداری محو بشه. این عین آفرینشه. می دونی پوچی حقیقی همینه یعنی بی هدف فقط همون کاری را بکنی که سایر آدم های می کنند. ولی من نمی تونم، برای همین کشیده میشم سوی نیستی. کاش کمی احمق بودم اونوقت دنبال حقیقت دل نمی رفتم... اما نه، هرگز چنین آرزویی نمی کنم چون تو زیباترین حقیقت زندگیم هستی. تو را با هیچ چیز عوض نمی کنم حتی اگر جانم بره. حتی اگر هر لحظه چشمام داغ اشک بشه، از بغض راه نفس هام بسته بشه. قلبم به درد بیاد، تنم فرسوده بشه و روحم بی تاب و در عذاب... باز تو را دوست دارم؛ از جان و دل دوستت دارم. می دونی اگر تقدیر باشه، این تقدیر منه و اگر انتخاب باشه این انتخاب منه...

می دونی بعضی وقت ها که شروع کنم به نوشتن، دیگه پایانش معلوم نیست و اگر ننویسم هم دیگه ممکنه هیچ وقت گفته نشه. از پر حرفی هام خسته ای، کاش تو هم بیشتر سخن می گفتی و نوشته هات از پست های کوتاه فراتر می رفت اگرچه همیشه یک دریا معنی در هر کلمه ات هست و من اینجا خشت می زنم و اینقدر طویل می نویسم...