اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست
به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم
مگو که عادت می کنی
مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد
مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم
می دانی که دوری تو روحم را چگونه می آزارد
مگر نمی دانی بخشی از وجود من شده ای؟
نگاهتت را از چشمم برندار
مرا از من نگیر ...
در این روزگار تاریکی که مهتاب شبش چهره آسمانی تو، شمع راهش درخشش نگاه تو و آفتابش نور وجود توست، چشمانم از دوری تو غرقه ظلمت گشته است. روزگاریست که شمعی از قوت جان برفروخته ام که در درون به آتش مهر تو روشن و زنده است تا شاید قدمی از قدم سوی تو بردارم. مرا باور افتاده است که دوزخ را نیاز به هیچ هیزم و آتش افروزی نیست، زیرا که در آنجا نیز فراق یار بی آن که بمیراند ذره ذره شمع جان را می سوزد. آری، بهشت همان دوست است و محبت اوی...
آن پسرک که هیچ کس را به دلش راهی نیست جز تو
آن روحی که تنهاست و به دل کس راهش نیست جز تو
آن که زبانش ناتوان از فریاد با چشمانش تو را تمنا می کند
آن که دریای کوچک دلش از دوری ات طوفانی است
آن که از ملکوت چشمانت نظر نتواند برگرفت
آن که هیچ کس را به احساس دلش الطفات نیست
به جای بهارانی که بارانش را دریغ کرده از این خاک
روز و شب شبنم نگاه تو را تمنا می کند
__________________________________
پی نوشت: از عکس، یاد این بیت حافظ افتادم
سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود...
فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند
خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش
جای آن است که خون موج زند در دل لعل
زین تغابن که خزف می شکند بازارش
بلبل از فیض گل آموخت سخن ارنه نبود
این همه قول و غزل تعبیه در منقارش
ای که در کوچه معشوقه ما می گذری
برحذر باش که سر می شکند دیوارش
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هرکجا هست، خدایا به سلامت دارش
صحبت عافیتت گرچه خوش افتاد ای دل
جانب عشق عزیز است فرومگذارش
صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه
به دو جام دگر آشفته شود دستارش
دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود
نازپرورد وصال است، مجو آزارش
________________________________________
پی نوشت:
طرب نامه ای از حافظ در وصف عشق و آزار دیدن دل در دوری معشوقی که به دیدارش خو کرده است. و اکنون از ناز خون در دل عاشق می کند تا آن جا که جان عاشق رحل سفر از جسم برمی بندد. ولیکن باز عاشق را سودایی نیست جز دلدادگی و آرزوی سلامتی معشوق چون هرچه از زبان عاشق نغمه می خیزد همه از فیض دوست است و همه وجودش از دوست است "جمله معشوق است و عاشق پرده ای/ زنده معشوق است و عاشق مرده ای..." و اگرچه عافیت طلبی از عشق و دیدار دوست طلبیدن در ظاهر آسان تر است اما عشق آنچنان عزیز است که با این همه وصف عقل هم به دل سفارش می کند که از آن عشق غافل نشود و لحظه ای فرومگذارد همان گونه که درجای دیگر می گوید "عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید/ ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی..."
برخی معانی:
جای آن است که خون موج زند در دل لعل
زین تغابن که خزف می شکند بازارش
خزف: سفال
تغابن: در زیان افکندن و مجازا به معنی افسوس (رابطه نشانه ای)
از این اتفاق که در بازار مردمان به جای لعل سفالینه می خرند و بازار سفال داغ تر از لعل است، دل لعل پر خون شده و اینچنین درخشنده و رنگین است. شاید منظور اشارتی است به معشوق اگر دل عاشق را که به عقیده حافظ ارزش لعل دارد نخریده...
بلبل از فیض گل آموخت سخن، ارنه نبود
این همه قول و غزل تعبیه در منقارش
فیض: در اصطلاح عرفا القا امری است در دل بدون زحمت اکتساب؛ بخشش ازلی
ارنه= اگر نه
مشابه آن که سعدی می گوید " من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت / که اول نظر به دیدن او دیده ور شدم..."
ای که در کوچه معشوقه ما می گذری
در حذر باش که سر می شکند دیوارش
می توان تصور نمود که حافظ مانند عاشقان غیرتی هرکه را نظری به معشوقش داشته، مورد لطف و عنایت قرار داده و پس از گوشمالی مفصل سرش را حواله دیوار می نموده است! (سر کوچه پاتوقش بوده!) (تهدید عاشق غیرتی!!!) که البته دور از ذهن است. احتمالا می گوید که هرکه عاشق شود از دوری معشوق آنچنان دیوانه خواهد شد که سر بر دیوار می کوبد شاید که ناله زارش در دل دوست درگیرد و مهرش برانگیزد شاید نظری بر دل خسته اش افکند...
صحبت عافیتت گرچه خوش افتاد ای دل
جانب عشق عزیز است فرومگذارش
عافیت: صحت و سلامت
عشق و عافیت طلبی دو روی یک سکه اند و عشق راستین از نظر شاعر همیشه قرین سختی ها و زحمت است و عافیت طلبان را به عشق راستین راهی نیست. "گر مرد رهی میان خون باید رفت / از پای فتاده سرنگون باید رفت..." یا همان راه عشق است که می گوید "این راه را نهایت صورت کجا توان بست / که اش صد هزار منزل بیش است در بدایت..."
*می گوید اگرچه عافیت طلبی و به راه مردمان رفتن گرچه در ظاهر خوش است اما ای دل عشق عزیزتر همه زندگانی است، رهایش مکن
صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه
به دو جام دگر آشفته شود دستارش
صوفی که همیشه اعمالش از دید حافظ نکوهیده است و در اینجا نیز گفته شده که ظرفیت و تحول می و مستی را ندارد و دستارش تنها ظاهری است از دین که آن هم زود از دوجام فرو می افتد و قصر پوشالی ایمانش فرو میزید... اما معلوم نیست ارتباط منطقی این بیت با ابیات دیگر چیست!؟ شاید صوفی همان است که در کوچه معشوقه می گذرد و توان و تحمل عشق را ندارد و حافظ او را انذار می کند که از عشق دیوانه خواهد شد و همان به که به دنبال عافیت طلبی و حفظ ظاهر باشد...
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری است
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل
افسانه یست
و قلب
برای زندگی بس است
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف
زندگی ست
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی
قافیه نبرم
روزی که هر لب ترانه ایست
تا کم ترین سرود بوسه باشد
روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه
بریزیم...
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی
که دیگر
نباشم
_______________________________
احمد شاملو / افق روشن
آهنگ سمنو با شعری از ابولقاسم حالت توسط تیم شبکه خوش سلیقه Manoto باز خوانی و توسط خوانندگان اجرا و توسط شبکه میکس مجدد شده.
به افتخار سال نو فقط عشق ♥
نسخه میکس شده ویدئویی 1 (36MB)
نسخه میکس شده ویدئویی 2 (38MB)
دلت شاد
پست روزنوشت قبلی پاک شد، عکس جدیدت را که دیدم، اصلا غمم گرفت خاطرت مکدر بشه و خنده بخواد از لبت پربکشه از این شرح حال های من؛ خودم شاکی ام از خودم ...
راستی کمی لاغر شدی، امیدوارم شیرینی و آجیل توی عید حسابی جبران کنه انرژی از دست رفته را...
راستی لباس سپیدت خیلی زیباست، فرشته بودی و والاتر شدی.
شاد باشی