خانه دوست

خانه دوست

رویش عشق سرآغاز کتاب من و توست...
خانه دوست

خانه دوست

رویش عشق سرآغاز کتاب من و توست...

تولد تو در خیال...

آرزویم هدیه ای بود به تو

و شمعی که به یاد روشنی دلت

و برق معصومانه چشمانت برافروزم

...

چون یاد نامت می کنم

خیال مهربان تو تا سحر

همنشین تنهایی هایم است

گاهی...

گاهی با یک قطره ، لیوانی لبریز می شه...


گاهی با یک کلام ، قلبی آسوده و آروم میگیره...

گاهی با یک کلمه ، یک انسان نابود می شه...

گاهی با یک بی مهری ، دلی می شکنه

مراقب بعضی یک ها باشیم !!

در حالی که ناچیزند ، همه چیزند ....


کار من نیست...


مـــــن

نبودنت را ، تــــــاب می آورم


رفتنت را ، تحمـــــّل میکنم
...

فراموش شدنم را ، بــــاور میکنم...

امــــــا......


فــــــراموش کردنــــــت...دیگر...کـــــارِ مــــــن


نــــــیست ....!!!

دلتنگی ها

سلام

نازنین

ای دوست

اینقدر از هم به دور مانده ایم که دوستی را به اجبار در قاب بی جان این گوشه باید ندا دهم

نازنین

آنقدر دلم برایت تنگ شده که نمی دانم اگر روزی به تو رسم اشک ریزم یا بانگ شادی سر دهم

شرمنده ام از گذر ایام که غبار خستگی را بر چهره مهرت نشانده و از رفتن و ماندن بازداشته

کاش می توانستم همه غم های تو را برگیرم و اندک شادی قلبم را که از یاد توست به دستانت هدیه کنم

کاش می شد در این روز زیبا که تو پای در جهان نهادی، هدیه ای ناچیز اما از مهر دل بر پیشگاه قلبت عرضه کنم یا به یادت از جهان پرکشم تا زین بیش روحت آزار نیابد.

وصف اشک و بغض دیگر شایسته نیست شاید، که گمان کنی چگونه یک حامی و پشتیبان زندگی این گونه به ضعف و زبونی افتاده؛ شمعیست در جان من که از یاد تو قوت ماندن می گیرد و سوزش پیل را از پای می اندازد...برای من، دوست داشتن تو زیباست، هرچند آمیخته به غم، همدم دوری، و مدت ها در انتظار و تکاپو.

زیباست...

از دوری ...

همه ی قصه ی شبهای من از

چشم زیبای تو سرچشمه گرفت

غصه ی تک تک لحظات من از

دوری چشم تو آغاز گرفت

 

آتش دوری تو مزرعه ی جانم سوخت

قلب من گریه کنان دست به دامانم دوخت

اشک هم حلقه زنان چشم به دستانم دوخت

...


بی تو ای ماه جهان خاک جهان زندان است

روز ها شب شد و دل در همه شب بی تاب است

چشم گریان من از روز جدایی بیدار

بخت بیمار من از روز فراقت خواب است

 

اگر امروز ز دوری تو مردم ای یار

بر سر سنگ مزارم بنویس

او به این تاریکی،

او به این تنهایی،

سالها هست که عادت کرده ست

...

به دنبال دوست


دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هوای تو را کرده.
خودکارم را از ابر پر می کنم و برایت از باران می نویسم.
به یاد شبی می افتم که تو را میان شمع ها دیدم.
دوباره می خواهم به سوی تو بیایم.تو را کجا می توان دید؟
در آواز شب آویز های عاشق؟
در چشمان یک عاشق مضطرب؟
در سلام کودکی که تازه واژه را آموخته؟
دلم می خواهد وقتی باغها بیدارند،برای تو نامه بنویسم.
و تو نامه هایم را بخوانی و جواب آنها را به نشانی همه ی غریبان جهان بفرستی.
ای کاش می توانستم تنهاییم را برای تو معنا کنم و از گوشه های افق برایت آواز
بخوانم.
کاش می توانستم همیشه از تو بنویسم.
می ترسم روزی نتوانم بنویسم و دفترهایم خالی بمانند و حرفهای ناگفته ام هرگز به
دنیا نیایند.
می ترسم نتوانم بنویسم و کسی ادامه ی سرود قلبم را نشنود.
می ترسم نتوانم بنویسم وآخرین نامه ام در سکوتی محض بمیرد وتازه ترین شعرم به تو هدیه نشود.
دوباره شب،دوباره طپش این دل بی قرارم.
دوباره سایه ی حرف های تو که روی دیوار روبرو می افتد.
دلم می خواهد همه ی دیوارها پنجره شوند و من تو را میان چشمهایم بنشانم.
دوباره شب ،دوباره تنهایی و دوباره خودکاری که با همه ی ابر های عالم پر نمی شود.

...

دوباره شب،دوباره یاد تو که این دل بی قرار را بیدار نگه داشته.

دوباره شب،دوباره تنهایی،دوباره سکوت،دوباره من و یک دنیا خاطره...