
در این واپسین لحظه های غریب، دلم از هوای تو دم می زند
برای دمی با تو بودن دلم، به اجبار حرف از غزل می زند
در این لحظه هایی که در هر نفس، سرود خداحافظی خوانده ای
دل من برای وصال تو باز، نت عشق را یک نفس می زند
پس از آن همه آشنایی کنون، نگاهم به پیش تو بیگانه است
وگرنه چرا این نگاهت هنوز،درد عشق را رنگ شب می زند؟من از قافیه، وزن، آهنگ، شعر، به جز عشق چیزی نفهمیده ام
که در متن اشعار بی وزن من، غروب نگاهت قدم می زندتو را ای غریبه و ای آشنا، دوباره سه باره ورق می زنم
که زنجیر این فاصله بین ما، درون دلم زنگ غم می زند
سنگ شکاف میکند در هوس لقای تو
جان پر و بال میزند در طرب هوای تو
آتش آب میشود عقل خراب میشود
دشمن خواب میشود دیده من برای تو
جامه صبر میدرد عقل ز خویش میرود
مردم و سنگ میخورد عشق چو اژدهای تو
بند مکن رونده را گریه مکن تو خنده را
جور مکن که بنده را نیست کسی به جای تو
آب تو چون به جو رود کی سخنم نکو رود
گاه دمم فرو درد از سبب حیای تو
چیست غذای عشق تو این جگر کباب من
چیست دل خراب من کارگه وفای تو
خابیه جوش میکند کیست که نوش میکند
چنگ خروش میکند در صفت و ثنای تو
عشق درآمد از درم دست نهاد بر سرم
دید مرا که بیتوام گفت مرا که وای تو
دیدم صعب منزلی درهم و سخت مشکلی
رفتم و ماندهام دلی کشته به دست و پای تو

من گریزانم از این خسته ترین شکل حیات
و از این غربت تلخ
که به اجبار به پایم بستند
می گریزم از شب
و
تو ای پاک ترین خاطره ها
همه جا در پی تو می گردم...
گر تن شود از هجر تو بیمار ،چه باید
از دوری رویت شود این کار،چه باید
غم پرشده در سینه غم دیده ام امشب
گر غم کُنَدم خسته و تب دار ،چه باید
گفتی که بهار آید و گلخنده زنی باز
گر عمر من آید به سر ای یار، چه باید
...
باور نمی کنی که این روزها چقدر دلم گرفته
باور نمی کنی که خنده هایم چه بغض هایی را در خود پنهان دارد
آری ... من ... با دقایقم ... با زندگیم لجبازی می کنم
نازنینم ! غروب بار سنگین دلتنگی مرا هر شب به دوش می کشد
سنگینی پلکهایم و نگاهی که دیدن را از یاد برده
کورکورانه زیستن را خوب آموختم
توان نوشتن ندارم
واژه هایم گرد و غبار گرفته من
باور کن که باورت کردم![]()
سلام
نازنین
حالت خوب هست
از پریشانی تو، من هم روز و شب ندارم؛ از غصه تو، آرامشی برام نمونده، کاش می شد همه این سختی ها گردن من باشه و تو در آرامش باشی. کاش اون موقع که تن نازنینت رنجیده شد، استخوان های من به جاش می شکست.
دلم می خواد، حتی برای لحظاتی پیشت باشم و خاطر نازنینت را تسلی بدم.
اگر یک روز بری، یکی دیگه دستت را بگیره، به یکی دیگه بگی دوستش داری...
چطوری زنده بمونم
اگر نیمه گمشده ام که تازه یافتمش کنارم نباشه
چگونه این زندگی را طاقت بیارم
چطور بهت نگم
از صمیم دل
با تمام وجود
تا آخرین نفس
تنها تو را
دوست دارم

فکر من در این است
که پر از شوق تو باشم هر دم
که دلم سرشار از عشق تو باشد یکدم
قلب من می خواهد
که فقط از تو نشان داشته باشد در خود
و دو چشمم پر از وسوسه ی لذت دیدار تو باشند در خود
و بدان دلدارم
که تو هستی قلبم
که تو هستی روحم
که تو هستی فکرم
و همه هستی من