
در دل من کسی هست که
تا درخشش آخرین ستاره
تا پژمردن آخرین گل
و فرو افتادن آخرین برگ
دوستش دارم ......
تو فرشتـه روشنی شبهای تاریکمی
دوستت دارم

آنچنان کز برگ گل عطر گلاب آید برون
تا که نامت میبرم از دیده آب آید برون
...
دلم آنچنان گرفته از دوری ات
که نای نفس کشیدن نمانده
اشک هم تسکین نمیده این دل را
وقتی سخت دلتنگتم...

قلب من که روز و شب بی قرار توست
سحرگاهی که بی اختیار از رویای تو بی قرار و بی خواب می شود
شب هایی که به یاد تو جز اشک چاره ای دیگر ندارد
...

قلب من روایت می کند
از فرشته ای
در قابی کوچک
با نگاهی به وسعت آسمان
دشتی که زیر گام هایش احساس غرور می کند
انعکاس پرتو طلایی خورشید از چشمانش که روی خوشه های گندم رنگ شادی می افشاند
اما سکوت فضا رویای شیرینش را می زداید
من می مانم یک دنیا آرزو برای یک لحظه ی دیدارش
...

لحظهها را با تو بودن
در نگاه تو شکفتنلحظههارو با تو بودن
...
______________
