خانه دوست

خانه دوست

رویش عشق سرآغاز کتاب من و توست...
خانه دوست

خانه دوست

رویش عشق سرآغاز کتاب من و توست...

در دل من...

در دل من کسی هست که

تا درخشش آخرین ستاره

تا پژمردن آخرین گل

و فرو افتادن آخرین برگ

دوستش دارم ......


تو فرشتـه روشنی شبهای تاریکمی

دوستت دارم

سحرگاهان...


آنچنان کز برگ گل عطر گلاب آید برون
تا که نامت میبرم از دیده آب آید برون

...

دلم آنچنان گرفته از دوری ات

که نای نفس کشیدن نمانده

اشک هم تسکین نمیده این دل را

وقتی سخت دلتنگتم...

سرخ مثل...

قلب من که روز و شب بی قرار توست

سحرگاهی که بی اختیار از رویای تو بی قرار و بی خواب می شود

شب هایی که به یاد تو جز اشک چاره ای دیگر ندارد

...

یک فرشته...

قلب من روایت می کند

از فرشته ای

در قابی کوچک

با نگاهی به وسعت آسمان

دشتی که زیر گام هایش احساس غرور می کند

انعکاس پرتو طلایی خورشید از چشمانش که روی خوشه های گندم رنگ شادی می افشاند

اما سکوت فضا رویای شیرینش را می زداید

من می مانم یک دنیا آرزو برای یک لحظه ی دیدارش

...

یک نفر...


بعضی وقت ها چیزی می نویسی فقط برای یک نفر،

اما دلت میگیرد وقتی یادت می افتد که هرکسی ممکن است

بخواند جـز آن یـک نفر..

لحظه ها را...


لحظه‌ها را با تو بودن

در نگاه تو شکفتن

حس عشق رو در تو دیدن
مثل رویای تو خوابه

با تو رفتن
با تو موندن
مثل قصه تورو خوندن

تا همیشه تورو خواستن
مثل تشنگی آبه


اگه چشمات من رو می‌خواست
تو نگاه تو میمردم
اگه دستات مال من بود
جون به دستات می‌سپردم

اگه اسمم رو می‌خوندی
دیگه از یاد نمی‌بردم

اگه با من تو می‌موندی
همه دنیارو می‌بردم

بی تو اما سرسپردن
بی تو و عشق تو بودن

تو غبار جاده موندن
بی تو خوب من محاله

بی تو حتی زنده موندن
بی هدف نفس کشیدن

تا ابد تورو ندیدن
واسه من رنج و عذابه


اگه چشمات من رو می‌خواست
تو نگاه تو میمردم

اگه دستات مال من بود
جون به دستات می‌سپردم

اگه اسمم رو می‌خوندی
دیگه از یاد نمی‌بردم

اگه با من تو می‌موندی
همه دنیارو می‌بردم

توی آسمون عشقم
غیر تو پرنده‌ای نیست

روی خاموشی لبهام
جز تو اسم دیگه‌ای نیست

توی قلب من عزیزم
هیچ کسی جایی نداره

دل عاشقم بجز تو
هیچ کسی رو دوست نداره

اگه چشمات من رو می‌خواست
تو نگاه تو میمردم

اگه دستات مال من بود
جون به دستات می‌سپردم

اگه اسمم رو می‌خوندی
دیگه از یاد نمی‌بردم

اگه با من تو می‌موندی
همه دنیارو می‌بردم

لحظه‌هارو با تو بودن

لحظه‌هارو با تو بودن

...

______________

معین/ لحظه ها

تو کجایی...

من کوچه ها را با دستان خسته ام آب داده ام
هنوز هنگامی که صدای بال زدن پرنده ها را می شنوم با شوقی وصف ناپذیر بر سر جاده می ایم
تا غبارهای راه را با مژه هایم کنار بزنم
هنوز مژده آمدنت را از ماه می شنوم
و ستارگان چشمک زنان حرف ماه را تصدیق می کنند
تو کجایی... خود بگو
من که همه جا تو را می بینم چگونه دوری ات را تحمل کنم
دوری ات گرچه درونم را به ستوه در آورده
ولی هنوز با یاد تو می خوابم
به امید تو بر می خیزم و با عشق تو کار می کنم
این است زندگی من
ناجی من, نازنینم, مهربان ,کجایی,کی می آیی...؟

علی اکبر ثابتیان