
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
یاد رنگینی در خاطرمن
گریه می انگیزد
...

دلم یک نفر را می خواد
حرف های دلم را
خودم را
از ته دل،
از ورای ظواهر،
شک و تردیدها،
ساده انگاری ها،
مقایسه ها،
دلسوزی ها
باور کنه
به اندازه ای که من باور دارم
تو را
...

سال هاست
که در پنجره سکوت تو
زیسته ام
سال هاست
که عطش عشق تو را با اشک
فروکش کرده ام
سال هاست
که به یادت
زیسته ام...

یکی را دوست می دارم
ولی افسوس که او هرگز نمی داند
من به خاکستر نشینی ، عادت دیرینه دارم
سینه مالا مال درد ، اما دلـی بی کینه دارم پاکبازم من ولی ، در آرزویم عشق بازیست من عاشق ، عاشق شدنم در کدامین مکتب و مذهب ، جرم است پاکبازی کار هر کس نیست مکتب داری این پاکبازان من عاشق ، عاشق شدنم من از بیراهه های حله بر می گردم و آواز شب دارم مثال کوره می سوزد تنم از عشق ، امید طرب دارم من عاشق عاشق شدنم ، من عاشق عاشق شدنم شعر : مسعود امینی
مثل هر جنبنده ای ، من هم دلی در سینه دارم
در جهان ، صدها هزاران پاکباز ، در سینه دارم
هدیه از سلطان عشق بر هر دو پایم پینه دارم
هزار و یک شبی دیگر ، نگفته زیر لب دارم
حدیث تازه ای از عشق مردان حلب دارم

تا کی آیا باید این شب های تاریک را سر کنم
تا کی این آسمان تیره را در آیینه اشک نظاره کنم
تا تو مرا ببخشایی و سویم باز آیی
...