محو شد در جنگل انبوه تاریکی
چون رگ نوری طنین آشنای من
قطره اشکی هم نیفشاند آسمان تار
از نگاه خسته ابری به پای من

من گل پژمرده ای هستم
چشم هایم، چشمه ی خشک کویر غم
تشنه ی یک بوسه ی خورشید
تشنه ی یک قطره ی شبنم...

_______________________________
فروغ فرخزاد / تشنه

از آرزوی دوست، یادم از خلوتی آمد که همیشه حضورش را دوست داشتم در تنهایی در کنار هم، از همین جاده تا آن پشت، یک دشت وسیع و تنهاست که جز آواز لطیف نسیم، و سکوت خدا صدایی نیست. شاید نتوان جهان را تغییر داد اما می توان از بدی هایش گریخت، برای ساعاتی خلوتی گزید... این خلوت را بسیار دوست دارم. و به یاد دوست بیشتر دوست دارم...

نشسته بودم پروژه ای تصحیح می کردم. دوستان موسسه به بنده نظر لطف دارند و کارهای از این دست نیز واگذار می کنند که گاه توی رودربایستی روی چشم قرار می دهم! چون قول پنجشنبه را داده بودم از ساعت 11، نیمه هوشیار، مشغول خوندن شدم و الان تموم شد چون شکل هم زیاد داشت. (هفته هم اگر هشت روز بود، بد نبود.) تلاش خوبی شده بود در نوشتن ... اما این ها که گفتم، می خواستم بگم، یاد دوست افتادم که یک شب می گفت تکلیف صحیح می کرد و وظیفه شناسانه و با احساس مسئولیت بود. آدم های پرتلاش و پشتکار، انسان های وارسته ای هم هستند. انسان های با شخصیت سالم همیشه کار و تلاش و مفید بودن را دوست دارند... بعد یک سلسله از خاطرات دوست اومد که همه شیرین است (یعنی طراوتی است در دل) اگرچه دلم برایش گرفت...، نه از دلتنگی خودم، از معصومیت دل او. یادم به استعداد و پشتکارش اومد و هدر رفتن توانش در اوضاع این سرزمین. از این که یکی از آرزوهاش هدر ندادن وقت و جبران وقت های تلف شده ی گذشته است. دلم براش موج زد، شاید اینجا را بخونه، ناراحت بشه از این که هنوز در دلم هست، دلم آخرین جایی هست که هیچ کس نمی تونه حضورش را ازم دریغ کنه...
راستی، آبشار و جنگل پر درخت و خلوت دنج و کمی مه آلود، صحنه ی زیباییست...

وقت غروب، صدای اذان که می رسد بر گوش، عطر یاد دوست پر می کشد میان سکوتم.
آرزو دارم گوشه ای دراز بکشم، چشم هایم را فروببندم و محو شوم در خویشتن تا بیشتر ببینمش، بیشتر احساسش کنم در پژواک صدای ملکوت...
بارش ابر، بارش سکوت، بارش تلالو زرین آفتاب را تفاوت نیست، همه جا موج می زند، خاموش.

امشب
درِ یک خواب عجیب
رو به سمت کلمات
باز خواهد شد

باد چیزی خواهد گفت
سیب خواهد افتاد
روی اوصاف زمین خواهد غلتید
تا حضور وطن غایب شب خواهد رفت

سقف یک وهم فرو خواهد ریخت
چشم
هوش محزون نباتی را خواهد دید

پیچکی دور تماشای خدا خواهد پیچید
راز، سر خواهد رفت

ریشه ی زهد زمان خواهد رسید
سر راه ظلمات
لبه ی صحبت آب
برق خواهد زد
باطن آینه خواهد فهمید

امشب
ساقه ی معنی را
وزش دوست تکان خواهد داد
بهت پرپر خواهد شد
ته شب، یک حشره
قسمت خرم تنهایی را
تجربه خواهد کرد

داخل واژه ی صبح
صبح خواهد شد

___________________________
سهراب سپهری / هشت کتاب / ما هیچ، ما نگاه

هرچه بگویند تقدیر و قسمت و سرنوشت، برای دلخوشی است اما باز فرقی نمی کنه، یک آدم اون وسط...
ولی فقط عاشقانه بهت لبخند میزنه ...

تو را می خوانم از سرزمین دور

از آن سوی آفتاب مهربانی

که به سخاوت دل ها که به پاکی گلهای همیشه بهار روح تازه در من بدمی

تو را می خوانم از سرزمین یاس ها

از آن سوی ابرهای همیشه پنهان

تا با صداقت آسمان نیلگون و به نجابت لحظه های پاک
مهربانی و عشق را در دلم رنگ دیگر بخشی

تو را می خوانم
تا ابدیت عشق، دوستی...