خانه دوست

خانه دوست

رویش عشق سرآغاز کتاب من و توست...
خانه دوست

خانه دوست

رویش عشق سرآغاز کتاب من و توست...

باران

امروز آسمان از صبح هوای دوست را داشت، اگرچه هر رنگی از آسمان جلوه ای از حضور اوست.

باران که گرفت، گل می چیدم فکر کنم از 1366 گذشت اگر اجازه می دادی، برایت می آوردم، گل محمدی بوی آرامش بخشی دارد؛ زنبورها روی گل ها جولان می دادند و دلم نمی آمد اذیتشان کنم، به درازا کشید، نزدیک باران که شد، همگی رفتند و من تنها شدم اما زود تمام شد. فردا باز گل خواهد داد و باز روزیشان خواهد رسید. امروز به یادت زیر باران ایستادم و غرق در اندیشه شدم...


از رقص گندم زار زیر باران عکس و فیلم گرفتم؛ شاید دیدنش را دوست داشته باشی.


چند عکس هم از گل ها گرفتم. اگر اینجا آمدی شاید دوست داشته باشی، روی عکس ها کلیک کنی (یا اگر از همین جا هم روی کامپیوتر ذخیره کنی)، بزرگ تر می شه در حدی که بشه گذاشت پشت صحنه ی دسکتاپ...





من با تو می نویسم...


من روز خویش را با آفتاب روی تو
کز مشرق خیال دمیده ست آغاز میکنم

من با تو می نویسم و می خوانم
من با تو راه می روم و حرف میزنم

وز شوق این محال : که دستم به دست توست
من جای راه رفتن پرواز میکنم

آن لحظه ها که مات
در انزوای خویش یا در میان جمع
خاموش مینشینم
موسیقی نگاه تو را گوش میکنم

گاهی میان مردم، در ازدحام شهر
غیر از تو هر چه هست را فراموش می کنم

یاد ...


دیر زمانیست که سحرگاهان چراغ خاموش شب را به شعله ی هوشیاری، عشق روشنی بخشیده است.

روز معلم


روز معلم مبارک باد

برای تو که علم را می آموزی و شغل انبیا را دوست داری. برای فداکاری ات، مهربانی ات. برای احساس والای انسانی ات.

و برای من معلم مهربان عشق هستی، از الفبای دوست داشتن تا آخر عشق و دل باختن، باریدن و جاری شدن، گم شدن و فدا شدن.

کاش راهی بود بوسه ای بر دستان مهربان و سخت کوشت زنم، اگرچه جان را هم در پایت نهادن (همان گونه که آرزو دارم) کم است... برایت بوسه نمناک ابرها را در این روزهای بارانی آرزو می کنم و زیباترین آرزوهای قلبم را عاشقانه تقدیمت می کنم.

می بارد، می بارم...



باران را

      طراوت را

               برای خاطر تو دوست می دارم

آسمان و نگاه


یک قطره کوچک، یک ترنم لطیف باران کافیست تا در خلوت سحرگاه، خواب از چشم بیدارم بزداید. یک ندای آسمان کافیست تا دلم را بی صدا تا یک رنگ ترین افق یاد و حضورت پرواز دهد...

شب ها

شب ها که دریا، می کوفت سر را

بر سنگ ساحل، چون سوگواران

شب ها که می خواند، آن مرغ دلتنگ

تنهاتر از ماه، بر شاخساران

شب ها که می ریخت، خون شقایق

از خنجر ماه، بر سبزه زاران

شب ها که بودیم، در غربت دشت

بوی سحر را، چشم انتظاران

شب ها که غمناک، با آتش دل

ره می سپردیم، در زیر باران...



زمزمه ی دل



سال ها حیات را یک زمزمه کافیست، از حضور آنکه دوستش داری در قلبت، شب از یادش مست شدن و روز آغوش دل را به پرواز خیالش گشودن. چشم ها بی نوایی، محروم بودن خود را به دامان چهره سر می دهند اما دل از هر لحظه حضور عاشقانه دوست آرامش و شادی بی پایانیست.


روزها می گذرد و عشق را، دوستی را هر روز آهنگی دیگر است با دل عاشق

و این قصه تا ابدیت جریان دارد...