خانه دوست

خانه دوست

رویش عشق سرآغاز کتاب من و توست...
خانه دوست

خانه دوست

رویش عشق سرآغاز کتاب من و توست...

تنها صدای موسیقی تو...


تنها صدای موسیقی

موسیقی تو 

پنجره من است

 در این تنهایی شبها


و غروب با همه حزنش

ترنم کلماتی است میان من و تو

که با تمام سادگی‌هایش

تمام آن چیزی است که می پیوندد

دوری من و تو را


چه دست نیافتنی است طنین آهنگ این عبارات

جاری در متن ذهن من و تو

و چه زیباست دلبستگی شایدها

و آنچه ما در تکاپوی آن به هم پیوسته ایم


اندوه لحظه های دیرباوریت تمام آن چیزی است که من

در باطن بیهودگی لحظه ها

به باد می سپارم تا

سپری کننده امواج گذران زمان باشد

تنها صدای موسیقی

موسیقی تو

وسوسه ی جذبه رها شدن  اثیری این کالبد است

که بی پروا

امواج اثیری خواهش را در برگرفته

به امید تنها صدای موسیقی تو . . .


پی نوشت: منبع

نامه...


مثل درختی که به سوی آفتاب قد می کشد، همه ی وجودم دستی شده است و همه ی دستم خواهشی، خواهش تو...

تو را خواستن و تو را طلب کردن

الهامِ آخرین، کلامِ آخرین و شادیِ آخرین.

هر روز هدیه ایست...


هر روز زیستن هدیه ایست برای اندیشیدن به حضور دوست. برای نوشتن از اوصافش و از رویایش، حقیقتی تازه آفریدن. هر روز زیستن دریچه ایست برای تازه شدن از حس دوست.



هر طلوع نوید درخشش روشنی، انعکاس آسمان است در آیینه ی دوست و هر غروب پیغام آشنایی ست برای دل های تنها و بی قرار، چشمان بی سو و در انتظار که پرده نازک شب را به زمزمه نام دوست، نم زنند...

برای دوست



گذارم به باغ افتاد، آرزو دارم که بودی و گیلاس نوبرانه برایت می چیدم. تنهایی، دلم هیچ نخواست. راستی امروز دیدم خربزه هم همه جا آمده...

چند وقتی است، هربار که چشم هام را برهم میذارم خواب تو را می بینم؛ آرزو دارم هرکجا باشی تنت سلامت و دلت شاد باشد و از میوه های لذیذ این فصل لذت ببری...

نگاه کن...


نگاه کن چه فرو تنانه بر خاک می گسترد
آنکه نهال نازک دستانش
از عشق
خداست
و پیش عصیانش
بالای جهنم
پست است.
آن کو به
یکی « آری » می میرد
نه به زخم صد خنجر،
مگر آنکه از تب وهن
دق کند.
قلعه ای عظیم
که طلسم دروازه اش
کلام کوچک دوستی است.

انکارِ عشق را
چنین که بر سر سختی پا سفت کرده ای
دشنه مگر
به آستین اندر
نهان کرده باشی
که عاشق
اعتراف را
چنان به فریاد آمد
که وجودش همه
بانگی شد.


نگاه کن

چه فرو تنانه بر در گاه نجابت
به خاک می شکند
رخساره ای که توفانش
مسخ نیارست کرد.
چه فروتنانه بر آستانه تو به خاک می افتد
آنکه در کمرگاه دریا
دست
حلقه توانست کرد.


نگاه کن

چه
بزرگوارانه در پای تو سر نهاد
...



_____________________

احمد شاملو / میلاد آن که عاشقانه بر خاک مرد


پی نوشت: نیارست: از مصدر یارستن به معنی توانستن

فاصله ...


چون در دل و جان حاضری، فاصله ی تن را اندیشه ای نیست...

حکایت...


جاده ی آشنایی، عشق، سرزمین ساکت و مه گرفته ی تبعید، کوهستان اندوه دوستی ...

حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند...


می خواستم چند کلمه ای بنویسم از روزهایی که می گذرد تا حسب حالی باشد...

دستم به نوشتن نمیره، دلم می خواد دوست بود اینجا و فقط کمی نگاهش می کردم. با چشمهام حرف می زدم...

اگرچه حسب حالش را به سختی می توان از میان نوشته های گاه به گاه کوتاه دریافت اما سکوتش هم سخن ها با من دارد. گاه هم میان رویاها و خواب هاست و همیشه دعاها و آرزوها...

یک موزیک متن


نمی دانم این موزیک متن چه در خود دارد که برام شنیدنیه و به دل می نشینه، شاید از لحن غمناکشه یا نوعی آرامش که در جریانش نهفته است... اتفاقی دیدم که تلویزیون داره این سریال را پخش می کنه و جالبه که مربوط به دهه هفتاد بوده که از تلویزیون پخش می شده... چقدر زود گذشته...

لینک دانلود / تیتراژ تولدی دیگر

غروب


غروب سروش ظلمت شب است و بدرقه خورشید در چشم خونین آسمان

غروب یعنی سایه های بی پایان، یعنی امتداد عشق، دوست داشتن، شوق، آرزو

غروب، نگاه ملتمس آسمان است به فرو افتادن نگاه مهر.

هرکجا هستم، آرزو دارم غم و اندوه از دلت بازستانم. مبادا وقت غروب، خاری از غم در دلت بنشیند...