خانه دوست

خانه دوست

رویش عشق سرآغاز کتاب من و توست...
خانه دوست

خانه دوست

رویش عشق سرآغاز کتاب من و توست...

آسمانی


تو از مشرق ایمان، عشق، محبت، تو از آسمان خسته، با قدم هایی به آرامش ابرهای سپید می آیی. در دستان مهربانت نشان دوستی و در چشمانت بشارت باران، باز نگاهت آسمان را به خاک تشنه پیوند خواهد زد...

دعای هر شب



هر شب، هر سحرگاه

این دل، سودای پر کشیدن سوی تو را دارد. دیریست این جان از بند تن رهیده، جز به رشته مهر تواش تعلقی با جسم ناتوان نیست. هر شب امید فردایش طلوعی است که نگاه پاک تو را به ارمغان آورد...


خلاصه ی یک روز


امروز سحر باز اتوماتیک بیدار شدم، قبل از ساعتی که موبایل را تنظیم کرده بودم! آمدم سراغ لپ تاپ و پسورد مودم را به پسورد شبانه تغییر دادم، به وبلاگ خود و دوستان را سری زدم، آنتی ویروس 2012 را عزل و نسخه 2013 را نصب کردم و زدم تا آپدیت بشه، یک دانلود نیمه کاره هم داشتم، گذاشتم هم زمان تا تمام شود. احتمالا پدر هم صبح ها اینترنت کار می کنه، دانلود را یک پارت بیشتر نذاشتم که پهنای باند را کامل نگیرید. رفتم وضو ساختم و نماز را که خوندم برگشتم، آنتی ویروس هنوز در حال آپدیت بود. سری به اینترنت زدم و گوگــل ریـدر و  وبلاگ ...

ساعت 7 مودم را به روزانه تغییر دادم و رفتم صبحانه مختصری خوردم و رفتم دفتر، شهرک خیلی خلوت بود، این هم از بازدهی کاری در سرزمین مان! چند مورد کاری کوچک را انجام دادم. رفتم یک نقشه پرینت گرفتم، به مسئول قراردادها سری زدم و صحبت کوتاهی داشتیم. بازگشتم دفتر. تماس گرفتم با مسئول الکترونیک و از دفتر بیرون اومدم. با یکی از همکاران صحبت کردم، پیشنهاد کاری برای نیروگاه داده بود که به این نتیجه رسیدیم شاید برای ما مناسب نباشه... ساعت 10:30 بود موقع رفتن، یکی از دفترهای تازه ورود که در جلسه ارائه تیم ما حضور داشت، در مورد دبی کار ما و نیاز کاری اش سوالاتی پرسید، یکی از دوستان هم تماس گرفت برای دیدار وعده ای گذاشتیم. رفتم سری به تراشکار زدم، همان طور که انتظار داشتم، هنوز تمام نکرذه بود، نقشه را بهش دادم، چدن نداشت، رفتم سراغ دوتا ریخته گری تا پیدا کردم، از داخل قراضه ها!!! الکترونیک کار تماس گرفته بود، پول نیاز داشت و خودپرداز هم خیلی شلوغ بود. هماهنگ کردم که با موبایل بانک برایش واریز کنند اما اون هم شلوغ بود، دیر به دستش رسید... ساعت 11:45 شد و راه افتادم سمت شهر، رفتم خیابان ... بورس لوازم آرایشی و بهداشتی هست، دنبال AfterShave نیوا بودم یک مدل خاص که معلوم شد دیگه نیست و یکی از فروشنده ها گفت که قبلا هم که بود اون هایی بود که دنبال مجموعه های اصلاح بود و فروشنده ها جدا می فروختند... یک مدل شبیه خریدم، خیلی وقت بود توی داروخانه ها دنبالش بودم و پیدا نمی شد. موقع رفتن، توی یه چهار راهی، یه خانم طوری پیچید توی چهار راه که ترافیک قفل شد!!! از خودگذشتگی کردم، دنده عقب گرفتم ولی بنده خدا ظاهرا باصطلاح دست فرمانش هم تعریفی نداشت و می ترسید رد بشه، کامل دنده عقب گرفتم و از چهار راه اومدم عقب!!! بعد که گره ترافیک باز شد، یه وانتی که به خاطر این کارم معطل شده بود، گفت "برو خر سوار شو!" و البته به سرعت دور شد در مسیر مخالف، خواستم برم دنبالش و جوابش را بدم اما بی خیال شدم، هر کسی به فراخور شعورش رفتار و صحبت نشون میده، کمی هم عجله هم داشتم...

بنزین کم داشتم، از یک مغازه دار آدرس پمپ بنزین پرسیدم، آدرسی داد که پیدا نکردم، کلی هم بنزین حروم کردم و راه و بیراهه رفتم و نهایتا هم از بنزین زدن منصرف شدم. ساعت 1:30 شده بود. هوا گرم بود و کولر را هم روشن، رفتم دنبال دوستم، با هرکسی تماس گرفتیم، جواب نداد یا بهانه داشت، خودمون دوتایی رفتیم. اون ناهار خورده بود، پیشنهاد داد بریم جایی من ناهار بخورم و اون یه سالادی چیزی... رفتیم یه جایی که بسته بود، نهایتا من از خیرش گذشتم و رفتیم یه سوپرمارکت همون نزدیک، به یه بستنی و آبمیوه قناعت کردیم، رفتیم کنار رودخانه ی خشکیده نشستیم بیشتر صحبت از کار رفت بیشتر هم از من سوال پرسید و جواب دادم... کمی قدم زدیم و هوا بادی شد و کمی هم باران بارید (شاید از نگاه دوست آسمانی ام که از دیده غایب است...) رفتیم کتاب فروشی، یک کتاب سیاسی تاریخی می خواست دوستم، با معرفی یکی از دوستانش و کتاب را ازش گرفتم که ببینم و یواشکی خریدمش و خواستم براش جمله ای اول کتاب بنویسم، فکر می کردم چه بنویسم که به یک کتاب سیاسی بخورد!؟ یادداشت اول کتاب نوشتن را هم از دوست آسمانی ام آموخته ام. رفتیم با ماشین هم تابی خوردیم و تا صفه رفتیم. برگشتن، بنزین تموم شد، یک ربعی پیاده رفتیم تا پمپ بنزین و یه چهارلیتری بنزین پر کردم و ماشن را راه انداختم، دوستم می خواست بره خونه که پشیمون شد، ساعت 5 سی و سه پل قرار داشت، رفتیم سید علیخان مسجد نماز خوندیم و رسوندمش سی و سه پل و برگشتم منزل... راستی چقدر دم عید مردم بد رانندگی می کنند، بی حوصله اند و دایم بوق می زنند... ساعت 5:30 بود به وبلاگ و اینترنت سری زدم، آهنگ زیبایی که امروز در کتابفروشی شنیده بودم را دانلود کردم، در وبلاگ هم به اشتراک گذاشتم. گفتم برم برای عید شیرینی و ... بخرم ولی کسی خونه نبود، گفتم شاید رفته باشند برای خرید. البته چهارشنبه میرن مسافرت و احتمالا خبر چندانی از دید و بازدید عید امسال نخواهد بود. دراز کشیدم و رفتم در رویای دوست آسمانی و نفهمیدم که کی از بیداری به خواب قدم گذاشتم...

ساعت 11:15 شب است و بیدار شدم، دارد دیر می شود، نماز خواندم؛ آمدم سراغ اینترنت و پیامی از دوست آسمانی بود، چه دل آرام و صبوری دارد، برایش در دل دعا می کنم. رفتم سراغ یخچال، همه خواب اند! چند لقمه ای می خورم، اشتها ندارم و غذای سرد هم اصلا از گلو پایین نمیره، غذا را می ذارم داخل یخچال، مسواک می زنم و برمی گردم سراغ لپ تاپ و مشغول نوشتن این پست میشم و از اولش که شروع به نوشتن کرده ام، همان آهنگ شیدایی در حال پخش است و مدام برمی گردد اول تکرار می شود و آنقدر گرم نوشتن ام که حواسم نیست. بغض دیرین راه بر نفس ها می بندد، اشک در چشمانم حلقه می زند، می خواهم بار دیگر نگاه آسمانی اش را ببینم، دلم برای صدای دلنشینش تنگ شده، آرزو دارم در پیش قدم هایش جان سپارم، چه قدر این سال ها در اندیشه اش، آرزویش بودم، هیچ گاه آن شب بی خواب تا سحر و اشک آلود، رویایش از یادم نمی رود؛ آن زمان چه اندازه آرزوی یک دم صحبتش در دلم موج میزد... و این سال حسرت و عشق بی انتها همدم آرزو گشته و اشک همدم دایم دل. می خواهم از دل فریاد برآورم چه اندازه دوستش دارم اما همه سکوت می شود و در این تاریکی شب از چشمم فرومیریزد... خجالت می کشم دوست این ها را بخواند، با این ادعای مرد بودنم... همان پسرک بی لیاقت و تنها... کافی است.

دل شیدا

علیرضا افتخاری / دل شیدا / لینک مستقیم   لینک2

سحر...



سحر بلبل حکایت با صبا کرد

که عشق روی گل با ما چه ها کرد


از آن رنگ رخم خون در دل افتاد

وز آن گلشن به خارم مبتلا کرد...

چرا زنده ام


سخنی نیست مرا جز آن که زنده ام از مهر تو؛ اگر قلبی دارم سرشار از دوستی توست، مدت های مدیدیست که بخشیده ام آن را به دستانت، در دلم بی تابی می کند برای رسیدن به منزلگاهش؛ جز این شاید چشمانم بتواند گرد راه از قدم هایت بزداید، دست هایم شاید شاخه محبتی نثار قلبت کند... و باقی جسم و جان تنها زنده اند تا امانت تو را نگه دارند. اگرچه میان آتش، اگرچه میان حسرت سوختن؛ اگر یاد تو نباشد، هر لحظه خاکستر می شود این جسم، زندگی را قدری نیست بی تو، نمی توانم از این خاک دل برگیرم چون هردم یاد توست که این ستون لرزان حیات را از فروافتادن نگه می دارد، چون عشق درد است و درمان نیز هم. چون روزی که عشق تو را دریافتم، حضورت را به دلم نوید داده ام. همه وقت به یادت پرسه می زند در همین حوالی، گاه دستم را می گیرد و تا رویا می برد؛ گاه قدم هایم را به میعادگاه دیدار تو می کشاند و گاه که در گوشه ای اسیرش می کنم، به راه نفس هایم، به چشمانم دست میازد...

نازنینا، بیم دارم که بگویم دوستت دارم و از گفته ام آزرده گردی. اما این فریاد روز و شب درون من است. خاکستر کتمان بر سر این آتش نتوان فروریخت. گرمایش باز از درون دل می جوشد و آرامِ جان را طلب می کند. منم در این شب ها تنها و دور از تو، حتی یک خبر نیست از حال تو، از روزگار خستگی ها و خستگی های روزگار. اگرچه به دعا هردم آرام و شادی تو را می طلبم...

باختن...



خُنُک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر...

روزنوشت

امروز بعد مدت ها فرصتی شد تا به بعض کارهای عقب مونده برسم. رفتم کتاب فروشی و چند تا کتاب خریدم. کادوهای زیبایی هم داشت، خریدم. برای منزل هم چند خرید کردم و سر راه از جایی گذشتم که دلم خواست بایستم و ...



و این گل ها هم بود، شبیه گل های انار بود اما برگ های درختش انار نیست ولی رنگ عشق و لطافت دوستی داره و به اندازه دانه های انار پر از گل بود...


سکوت دل


سکوت می کنم و عشق ، در دلم جاری است

که این شگفت ترین نوع خویشتن داری است

تمام روز ، اگر بی تفاوتم ؛ اما
شبم قرین شکنجه ، دچار بیداری است

رها کن آنچه شنیدی و دیده ای ، هر چیز
به جز من و تو و عشق من و تو ، تکراری است

مرا ببخش اگر لحظه هایم آبی نیست
ببخش اگر نفسم ، سرد و زرد و زنگاری است

بهشت من ! به نسیم تبسمی دریاب
جهانِ جهنم ما را ، که غرق بیزاری است

_____________________

حسین منزوی