
من کجا توانم بود جز به یاد تو ؟ وقتی
خاطرات تو چون خون ، در رگان من جاری است

واله و شیدا دل من، بی سر و بی پا دل من
وقت سحر ها دل من، رفته به هر جا دل منطایفه گردون دل من، فوق ثریا دل من
______________________________
شکیلا / آخرین کوکب / دل من / لینک1 / لینک2

دلم می گوید، شبنم گلبرگ ها در این طلوع های غم انگیز، (همچون من، همچون چشمان آسمان) همه اشکیست از فراغ رویت، آرزوی مهرت، حسرت دل پاک ات، که در سکوت شب های سرد، بی صدا بر چهره اش می نشیند...

رویای تو بهانه ای است همیشگی برای بیداری و در خواب شدن دلی بی قرار. تو پاک ترین رویا از جنس بهشت، تو زیباترین آرزو، تویی تنها بهانه ماندن. بی شک گل های بوستانش را چون من آرزویی، جز نگاه تو، جز یک دم از احساس تو نیست...

میان کوچه می پیچد صدای پای دلتنگی
به جانم می زند آتش غم شبهای دلتنگی
چنان وامانده ام در خود که از من می گریزد غم
منم تصویر تنهایی، منم معنای دلتنگی
چه می پرسی زحال من؟ که من تفسیر اندوهم
سرم ماوای سوداها دلم صحرای دلتنگی
در آن ساعت که چشمانت به خوابی خوش فرو می رفت
میان کوچه های شب شدم همپای دلتنگی
شبی تا صبح با یادت ، نهانی اشک باریدم
صفایی کرده ام آن شب،
شب زیبای دلتنگی...