خانه دوست

خانه دوست

رویش عشق سرآغاز کتاب من و توست...
خانه دوست

خانه دوست

رویش عشق سرآغاز کتاب من و توست...

تو شهر این غریبه ها


دلم گرفت از آسمون، هم از زمین هم از زمون


تو زندگیم چقدر غمه، دلم گرفته از همه...


______________________________

شعر: لیلا کسری / آهنگ: محمد حیدری / معین / دلم گرفت (لینک1) (لینک 2)


پی نوشت:صدای ویالون زیبایی هم داره

تهی



تهیِِ ِ تهیِ ِ تهی

این است حکایت روزهای زندگی در تبعید، برای یک محکوم ابدی، هیچ احساس و انگیزه ای نیست که فردا شدن، به جز زندگی نباتی حاصلی داشته باشه

وقتی خواب یا کابوس است یا رویای عشق و شکستنش...، حاصلش افزون شدن غم بیداریست و بغض و اندوهی که دست به گریبان دل است...

زندگی جامه هیچ بر تن و غبار پوچی بر چهره دارد...

دوستی می گفت "سِگ بهتر از ما زندگی می کند" نمی دانم، شاید بسیاری احشام زندگی بهتری دارند چون بر شیوه سرشت خدادادیشان زندگی می کنند، حتی جانوران و حشرات و انگل ها و ... تشبیه زندگی به زندگی انگلی هم شاید توهین به طراوت زندگی یک انگل باشد، فقر واژه ها اینجا آشکار می گردد...

از تهی سرشار...

گل از شوق تو می روید به باغ


کوچه ها سیراب از باران برگ زرد و سرخ

                       کوچه های خشک عشقم تشنه ی سیراب تو...

فال امروز



...که سلطانی عالم را طفیل عشق می بینم

آسمان



امشب از آسمان یاد تو

روی شعرم ستاره می بارد

...

بس که لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه تو آویزم

...

گاهی دوست


روزگاریست

زمین، آرامش قدم هایت

باد، شمیم نفست هایت

آسمان، عطر نگاهت

و من قلب مهربانت را

                      می طلبیم...

در رویایی...

با یک کوله بار غزل

یک آسمان احساس

یک دریا شکوه،

                      می آیی

صدف دلتنگی ها را می گشایی و گوهر عشق می پراکنی

...

خاطره



در دوری دوست دنیا غربت کده ایست سرد و بی انتها که هیچ پایانش نیست...

هیچستان


اینجا که ماییم، سرزمین سرد سکوت است

بالهامان سوخته است، لب ها خاموش

نه اشکی، نه لبخندی و نه حتی یادی از لب ها و چشم ها

زیرا که که اینجا اقیانوسی است که هر بدستی از سواحلش

مصب رودهای بی زمان بوده است...


____________

بدست : وجب

مصب: محل ریختن رود به دریا