
از یه جایی به بعد
دیگه نه از کسی می رنجی
نه به عشق کس دیگری دل می بندی

از یه جایی به بعد...
به همه چیز بی اعتنا می شی
به تن و روح خودت، به کل زندگی...
مردن را به زندگی در فراق ترجیح میدی
برات دنیا بی دوست زندانی پر رنجه

از یه جایی به بعد...
یه بغض همیشگی هست که بهش عادت می کنی.
تویی که صورتت گرمی اشک را به یاد نداره
لحظه های تنهاییت، خواب و بیدار
بی بهانه اشک میریزی
و خداست که خبر داره از حقیقت دلت

از یه جایی به بعد...
توی خواب و رویاهات می بینیش
هر روز، هر ساعت، هر لحظه،
دلت برای نگاه آسمونیش، قلب مهربانش تنگ میشه

از یه جایی به بعد...
دیگه دوست نداری هیچکس رو به خلوت خودت راه بــدی

از یه جایی به بعد...
دیگه حرفی برای گفتن نداری،
ساکت بودن رو به خیلی حرفها ترجیح میدی ،
میری تو لاک خودت

از یه جایی به بعد...
از اینکه دوستت داشته باشن می ترسی
جای دوست داشته شدن ها،
توی تن و قلب و فکرت می سوزه
از یه جایی به بعد...
توی هیجان انگیزترین لحظه ها هم فقط نگاه می کنی
داغ غم هات تازه میشه و
سکوت........................


نیم هشاریم و یک نیم دگر مستانه ایم
لطفی ای ساقی که ما محتاج یک پیمانه ایم
بیم رسوایی مده ای شیخ ما را بعد از این
سال ها شد ما به رندی در جهان افسانه ایم
عقل اگر با ما بود از عهد دیرین آشنا
بگذر از ما گو که نیز از خویشتن بیگانه ایم...
سیل اندوه را بگو آبادی ما را مده
بیم ویرانی که از روز ازل ویرانه ایم...
___________________________
شکیلا / اشک مهتاب / نیمه هوشیار

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی
هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
گر طمع داری از آن جام مرصع می لعل
ای بسا در که به نوک مژهات باید سفت
تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد
هر که خاک در میخانه به رخساره نرفت
در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا
زلف سنبل به نسیم سحری میآشفت
گفتم ای مسند جم جام جهان بینت کو
گفت افسوس که آن دولت بیدار بخفت
سخن عشق نه آن است که آید به زبان
ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت
اشک حافظ خرد و صبر به دریا انداخت
چه کند سوز غم عشق نیارست نهفت

پسرک
بس که هر شب خواب های عجیب دیده، دیگر یقین کرده تا دیوانگی راهی نیست، گرچه پیش از این هم دیوانه ای دیگر بود. مجنون یک عشق، مدهوش یک دوست بی همتا...

در این روزهای سرد که کم کم رو به گرمی می رود، نمی دانم شاید از آمدن بهار است؛ عشقت تازه در دلم جوانه زده، برگ های کهنه را کنار زده و سر برآورده و شکوفه ای لطیف از میانش سربرآورده که کم آغوشش را رو به آسمان قلبم می گشاید ...
از دلم طلب باران می کند...

تکه تکه می شود قلب از نگاه ناب تو
ذره ذره خشک شد چشمم به عکس قاب تو
...
نمی دانم از کجا بر دل تنها نشستی، اما هرچه هستی، از هرکجا هستی، کسی چون تو نیست
تو پایان هر جستجوی منی...