خانه دوست

خانه دوست

رویش عشق سرآغاز کتاب من و توست...
خانه دوست

خانه دوست

رویش عشق سرآغاز کتاب من و توست...

پر خواهم زد...

من به درماندگی صخره و سنگ

 من به آوارگی ابر و نسیم
 من به سرگشتگی ‌آهوی دشت

من به تنهایی خود می مانم



من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
 گیسوان تو به یادم می آید
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
 شعر چشمان تو را می خوانم
 چشم تو چشمه شوق
چشم تو ژرفترین راز وجود
برگ بید است که با زمزمه جاری باد
تن به وارستن عمر ابدی می سپرد
 تو تماشا کن
 که بهار دیگر
پاورچین پاورچین
 از دل تاریکی می گذرد
و تو در خوابی
 و پرستوها خوابند 
حیف...
 اما من و تو
دور از هم می پوسیم
 غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو دراین لحظه پر دلهره است


 دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست

 از سر این بام

این صحرا

این دریا

پر خواهم زد

خواهم مرد

غم تو این غم شیرین را
 با خودم خواهم برد...

چشم من رنگ شفق یافت


لحظه هایی که دلم می گیرد
پیش خود می گویم
آن که جانم را سوخت
یاد می آرد از این بنده هنوز؟


دفتر عمر مرا
دست ایام ورق ها زده است

اما...

زیر بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خیالم اما
همچنان روز نخست
تویی آن قامت بالنده هنوز

در قمار  غم عشق
دل من بردی و با دست تهی،
منم آن عاشق بازنده هنوز...


____

عشق با اشک سخن می گوید...

تو چنان شبنم پاک سحری


تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری
نه
از آن پاکتری
تو بهاری
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار این همه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو

من چه کم دارم...

من در آیینه رخ خود دیدم

به فروغ مهر رخت اندیشیدم

و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟
هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چیز

تو چه کم داری ؟ هیچ

من چه کم دارم؟ تنها تو

وصف


هرچه گویم عشق را شرح و بیان / چون به عشق آیم خجل باشم از آن
گرچه تفسیر زبان روشن گر است / لیک عشق بی زبان روشن تر است
چون قلم اندر نوشتن می شتافت / چون به عشق آمد، قلم بر خود شکافت
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت / شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت
آفتاب آمد دلیل آفتاب / گر دلیلت باید از وی رو متاب

حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند...

حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند

محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند

ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید

هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند

زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر

تا خرابت نکند صحبت بدنامی چند

عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو

نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند

ای گدایان خرابات خدا یار شماست

چشم اِنعام مدارید از اَنعامی چند

پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کش خویش

که نگو حال دل سوخته با خامی چند

حافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوخت

کامگارا نظری کن سوی ناکامی چند


_____________________________

پی نوشت در ادامه مطلب


ادامه مطلب ...

فصل سرد...

شعری برای نگفــــــــــــتن،برای درد

شعری برای روحی مومــن به فصل سرد


شعری که هیچ مرا در خودش نداشت
شعری که از بی دلی به خدایش گلایه کرد


...