
من به درماندگی صخره و سنگ
من به آوارگی ابر و نسیممن به تنهایی خود می مانم
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست
از سر این باماین صحرا
این دریا
پر خواهم زد
خواهم مرد
غم تو این غم شیرین را

لحظه هایی که دلم می گیرد
پیش خود می گویم
آن که جانم را سوخت
یاد می آرد از این بنده هنوز؟
دفتر عمر مرا
دست ایام ورق ها زده است
اما...
زیر بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خیالم اما
همچنان روز نخست
تویی آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق
دل من بردی و با دست تهی،
منم آن عاشق بازنده هنوز...
____
عشق با اشک سخن می گوید...

تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری
نه
از آن پاکتری
تو بهاری
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار این همه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو

من در آیینه رخ خود دیدم
به فروغ مهر رخت اندیشیدم
و به تو حق دادمتو چه کم داری ؟ هیچ
من چه کم دارم؟ تنها تو

هرچه گویم عشق را شرح و بیان / چون به عشق آیم
خجل باشم از
آن
گرچه تفسیر زبان روشن گر است / لیک عشق بی زبان روشن تر است
چون قلم اندر نوشتن می شتافت / چون به عشق آمد، قلم بر خود شکافت
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت / شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت
آفتاب آمد دلیل آفتاب / گر دلیلت باید از وی رو متاب

حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند
محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند
ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید
هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند
زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر
تا خرابت نکند صحبت بدنامی چند
عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو
نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند
ای گدایان خرابات خدا یار شماست
چشم اِنعام مدارید از اَنعامی چند
پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کش خویش
که نگو حال دل سوخته با خامی چند
حافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوخت
کامگارا نظری کن سوی ناکامی چند
_____________________________
پی نوشت در ادامه مطلب
ادامه مطلب ...

شعری برای نگفــــــــــــتن،برای درد
شعری برای روحی مومــن به فصل سرد
شعری که هیچ مرا در خودش نداشت
شعری که از بی دلی به خدایش گلایه کرد
...