
کلبه ام شاید سرد باشد اما پر است از احساس بودن با تو تو که باشی گرم است تو که باشی حجم همه خواستنم کاملتر شمع کوچکی روشن کرده ام نه برای دیدن آن کلبه سرد روشنش کرده ام تا بسوزد پای شب زنده داری های من و تو روشنش کرده ام تا بمیرد پای همه احساس خواستنت یک کاسه پر از شعف آورده ام نه برای شستن احساس درونت آورده ام سیرابت کنم از حس درونم کلبه ام سرد است میدانم خوب میدانم کلبه ام سرد است ولی چند صباحی تا صبح با من سکوت طلوع را تماشا کن خوب میدانم کلبه من سرد است نه به سرمای آن همه واژه های تلخ آدم ها با من بمان کلبه ام سرد است ولی فقط یک شب تا صبح آواز وداعم را تو بخوان تا بدانم وقت رفتن بود که کلبه ام ویران شد...

کاش میدانستی
نه فرصتی دارم برای فراموش کردن
و نه توانی برای دوست نداشتن
من هستم و خیالی از دوست

دلا بیزار شو از جان اگر جانان همی خواهی
که هر کو شمع جان جوید، غم جانش نمی بیند
_________________
عطار

روزگاریست که دل نگران دل و روزگار توست، دریغا که مجالی نمی دهی از حالت جویا شوم. هرچی پلک هام به هم میرسه، میای جلوی چشمهام...
تنها همین جا با خیالی، با دعایی زنده ام از یاد تو

من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ؛
احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین؛
آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های آینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق؛
از برکه های آینه راهی به من بجو!
من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد:
احساس می کنم
در چشم من
به آبشر اشک سرخگون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛
احساس می کنم
در هر رگم
به تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله یی می زند جرس.
آمد شبی از در
چو روح آب
و در دستش آینه
من بانگ بر کشیدم از آستان یاس:
آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم!
_________________
احمد شاملو

در غارهای تنهایی
بیهودگی به دنیا آمد
و هیچ کس نمی دانست
که نام آن کبوتر غمگین
کز قلبها گریخته ایمان است...
بنشین در کنارم ، دستهایت را بگذار در دستهایم ،نگاه کن به چشمهایم، نگاه کن ... با تمام وجود
من دیگر نیستم
من گم شده ام در تو ...