
هر کس را دلیلی برای زیستن هست
برخی به کسب قدرت
به اندوختن ثروت
غرق شدن در لذت
برخی ها هنوز به دنبال علت می گردند
و برای بعضی عشق، تنها عشق...

در من
کوچه هائیست که با تو سفرهائیست که با تو روزهائیست که با تو شب هائیست که با تو عاشقانه هائیست که با تو نگشته ام نرفته ام سر نکرده ام آرام نیافته ام نگفته ام ...

صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود ازروز نخست
درکویری سوت وکور
درمیان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است
_________________
فریدون مشیری
شود آیا که شبی بر دل من یار شوی؟
یار این خسته ی غمدیده ی بیمار شوی؟
سینه ی غم زده ام بهر تو سوزد همه شب
دل من آب شده کی تو پدیدار شوی؟
با کلافی بنشستم سر بازار رخت
کی تو ای یوسف من بر سر بازار شوی؟
همچو یعقوب شده دیده ام از درد فراق
کی به پیراهن خود نور شب تار شوی؟
ز غم غربت تو شام غریبان شده دل
چه شود گر تو مددکار دل زار شوی...

در این تاریکی وهم انگیز و بی احساس، دلم در گوشه ای خزیده، اندوهش را با اشک نثار چهره ام می کند. احساسش می گوید که مالک و خداوندگارش اکنون در خواب ناز آرمیده بر بال فرشتگان ...
روز و شب بی تاب دلدار، یک لحظه اش سکون نیست. نمی دانم در این بغض نفس گیر، این اندوه بی پایان تا کی ام توان ماندن است؟ تا کی این شمع می سوزد و می گرید و پروانه بر شعله اش خنده می زند، بر درماندگی ام مخند، متحیر مباش؛ هر شبم آرزو این است که از پس اش فردایی نبینم، بی تو ای آرام جانم.

ای ساربان آهسته رو، که آرام جانم می رود
وان دل که با خود داشتم، با دل ستانم می رود
من مانده ام مهجور از او، بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او بر استخوانم می رود
گفتم به نیرنگ و فسون، پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی ماند که خون بر آستانم می رود
محمل بدار ای ساروان، تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم می رود
او می رود دامن کشان، من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم می رود
باز آی و بر چشمم نشین، ای دل ستان نازنین
که آشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می رود
شب تا سحر می نغنوم و اندرز کس می نشنوم
وین ره نه قاصد می روم کز کف عنانم می رود
گفتم بگریم تا ابل چون خر فرو ماند به گل
وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می رود
در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود
...
__________________
پی نوشت1:
غزلی عاشقانه از سعدی در پی دلداری که اکنون با کاروان همراه شده و از عاشق خویش دور می گردد و شاعر ملتمسانه از ساربان می خواهد که عجله نکند و لحظه ای بیشتر به او اجازه دهد که دلدرا را ببیند یا این که او را از دور شدن و ترکش باز دارد...
ساربان: شتربان
مهجور: غریب
ریش: زخم
آستان: پیشگاه خانه، در اینجا استعاره از چهره است؛ خون بر آستانم می رود یعنی خون گریه می کنم و این اشک خونین که بر چهره جاری است، راز عشق را آشکار می کند
کز دل نشانم می رود: یعنی من بی دلدار، بی نشان و بی کس ام و حتی خودم را هم گم کرده ام و نشانی از خودم نمی دانم زیرا یکسره در مهر او محو شده ام و بدون او هیچ ام...
می نغنوم: از مصدر غنودن به معنی به خواب رفتن
قاصد رفتن: کنایه از تند و سریع رفتن
ابل: (اِبِل)تعدادی شتر یا (اَبِل) کسی که به کار شتربانی خبره باشد
پی نوشت 2: دیشب، خواب دیدم می رفتم مسافرت با ماشینی که می دونستم تصادف می کنه و... کسی نبود بدرقه ام کنه و در اون حین، دنبال به راهی بودم دم آخر از دوست حلالیت بطلبم... این شعر یادم اومد
پی نوشت3: بخش هایی از این غزل با صدای علیرضا افتخاری در اینجا



سفره نازک دل از گل و ریحان خالیست