خانه دوست

رویش عشق سرآغاز کتاب من و توست...

خانه دوست

رویش عشق سرآغاز کتاب من و توست...

آهنگ نوشت ...

این آهنگ را چند وقت پیش جایی شنیدم و امشب یادم آمد، از شکیلا...

شعر دلنشینی داره و با احساسی عمیق، حیف که کوتاه بود و زود تمام شد...


این همه...

   دیگر کسی ما را نگاه نمی کند، حتی

و به این همه سکوت مدفون

این همه حرف های خاموش

این همه رازهای اکنون عریان

    دیگر کسی گوش نمی کند، حتی

این زندگی که امروز

با چرخ های پرشتابش

   در متن روشنای روز

سراسیمه می دود،

برای فتح کدام حکایت شنیدنی

                 که ما نخوانده ایم

این گونه تعجیل می کند؟


________________________________

پرسه در حوالی زندگی / مصطفی مستور / عکس: علی سراج همدانی

بی کلام

پرده اول: صبح بیدار می شوم، سپیده سر زده و طلوع آفتاب نزدیک است. بر می خیزم و ... فکر همیشگی می پیچد در سرسرای ذهن و با نوای صبح گنجشک ها در می آمیزد به خاطره ای...

پرده دوم: کسی نیست، هوس نان سنگک می کنم. لباس می پوشم و می روم اول سراغ خودپرداز، جاده ها به غایت خلوت است و شهر ساکت. بعد نانوایی، مرد نانوا نشسته روی سکوی پیاده رو و پسرش نان ها را روی میز می چیند. روز جمعه زودتر پخت را تمام کرده. نان را که می گیرم، همانجا یک تکه اش را مهمان می شوم و تا رسیدن به خانه فرمان را رها می کنم برای لقمه ی دوم، که بی خیال می شوم. عطر نان داغ با خاطره ای و شعری گره می خورد...

پرده سوم: معمولا یک پای روزهای تعطیل، صبح زود سرزدن به پلاس است. می رسم به پستی با این مضمون که "آدم ها غم هایشان را فراموش نمی کنند، تنها جذبش می کنند بر دلشان، فرو می دهند و با بودنش زندگی می گذرد..."

پرده آخر: سکوت.


شعری که می گذرد...

من نخل بودم، قرار بود خم نشوم

جز با تو و خنده هات همدم نشوم...



حس آشنا...

یک جاده غریب بود و آدم های آشنا و غریب. پشت یک تپه ی خاکی کوچک کیف کوچکی بود؛ نشست و بازش کرد. پر بود از خاطرات نزدیک. خم شد روی خاک، زمزمه ی این آهنک در هوا پیچید، نشست روی دلش...



صبح نوشت

- توی خواب شعر گفتم، قافیه و ردیف هم ساده جور شد اما قلم و کاغذ نبود که بنویسم! گاه بیگاه از این کارها می کنم توی خواب! شنیده بودیم مولانا در حالت مستی و سکر یکریز شعر می گفته و شاعرای دیگه هم کمابیش از این حالت ها داشتند اما... احتمالا باید دیوانم را هم همانجا منتشر کنم، توی خواب! عجب شاعری! عجب شعری!


- بعضی وقت ها هم توی خواب هوای دلتنگی هست، گاه باران می باره... بعضی وقت ها حرف می زنم با ...، درهای زندگی بازه، با همه ی خستگیش، این قسمت حس خوبی است...


- قدم هایی برداشته شده که با پالس های ضعیف الکتریکی مغز را تحریک کنند و به کنترل رویاها کمک کنند، شاید دیر نباشه روزی که مثل inception خواب های دلخواه را بشه دید...


بسان باران...

صدای بارون سحرگاه زنگ بیداری بود. دلم اندازه همون ابر گرقته بود اما زیبایی و یاد و خاطراتی توی بارون هست که خودبخود دل را آرام می کنه. هوای این دو روز بهاری تر از همیشه بود، گره خورده به طراوت باران، روزهایی چند قدم پیش تر و هوایی که امید زندگی داشت... یاد شعر "با تو سخن می گویم، بسان ابر که با توفان، بسان علف که با صحرا، بسان باران که با دریا... سخن می گوید..." و من با که سخن می گویم...



یک شب ...

چند شب پیش در جوار دکتر بودیم، از اصفهان می رفت تهران هم برای تدریس و هم برای کار و دانشجویان قدیمش مراسمی ترتیب داده بودند، جوان ترینشان من بودم! هدیه ای مشترک خریداری شد و در مهمانـسرای عباسی، شبی شد که به راستی در دل تاریخ نشست... دکتر که از راه رسید، نیک تحویل گرفت، ظاهرا من از همه کمتر سعادت دیدار نزدیک داشتم و دکتر نیکو مصاحفه و روبوسی کرد و سراغ از دوری و غیبتم گرفت... بحث از همه جا رفت و از خاطراتش در سازمان برنامه تا سال هایی که به مصیبت مدیریت گذشت، سعادت مجاروت بود و سخن و گلایه هایی که شاید هم کمی زیاده رفت و در پایان عکس یادگاری؛ گفت که الان هدفش از قبول مدیریت، این است که باری از مملکت بردارد و بعضی اصلاحات اساسی که شاید مقدمه روند نیکویی برای آینده سرزمین باشد و توشه ای برای آخرتش که دیریست "آردش را بیخته و الکش را آویخته" و هر روز که می آید شاید آخرین روز عمرش باشد؛ درد و دل هایش بیش از ما بود و امیدش هم فزون تر. آخر بار گفت، یکی از استثنایی ترین شب های به یاد ماندنی عمرش شد این شب و گفت معدود زمان هایی است که برای همیشه در ذهن آدمی بی کاستی و به شیرینی ثبت می گردد، مانند شب ازدواج...

دلم فسرد...


شعر حافظ...

آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند

     بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند


اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی

     وان گه به یک پیمانه می با من وفاداری کند


دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او

     نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند


گفتم گره نگشوده‌ام زان طره تا من بوده‌ام

     گفتا منش فرموده‌ام تا با تو طراری کند


پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیده‌است بو

     از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند


چون من گدای بی‌نشان مشکل بود یاری چنان

     سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند


زان طره پرپیچ و خم سهل است اگر بینم ستم

     از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند


شد لشکر غم بی عدد از بخت می‌خواهم مدد

     تا فخر دین عبدالصمد باشد که غمخواری کند


با چشم پرنیرنگ او حافظ مکن آهنگ او

     کان طره شبرنگ او بسیار طراری کند