خانه دوست

خانه دوست

رویش عشق سرآغاز کتاب من و توست...
خانه دوست

خانه دوست

رویش عشق سرآغاز کتاب من و توست...

دشت احساس...

تو را دیدم

در رویاها

در روشنی دشت ها

در زیر نگاه خدا

شناور در نسیم خیال

چشم بر دوردست ها

بر پرواز پرندگان دوخته بودی

ناگه در تلالو سکوت معصومانه ات

طنین زمزمه قلبت

آرامش نازک دشت را شکست

پرنده احساست پر زنان آمد و آمد...

بر دیوار نمناک دلم نشست

چشم دوخت به تنهایی پرهیاهویش

در سکوت مطلق قلبم

آوایی از محبت سر داد

معصومیت صدایش، تار و پود دلم را به لرزه درآورد

نجابت نگاهش، سکوت خواهش قلبم را شکست

و محو شدم در صداقت پرهای سپیدش

لحظه ای بعد

بیخود از خود، با دیدگانی بارانی

قلبم را سپردم به عاطفه پرهای لطیفش

تا به مهر و عطوفت

تا مونس ابدی قلبت باشد

اکنون

خدایی هست

تو، یک فرشته

و من دعا برلب ...

و احساسی به بلندای ملکوت

به پاکی باران بهار

...

خدا و تو و من...

همدم خیال

تو را می بینم نشسته زیر نور مهتاب

به زندگی می اندیشم

به تو و به خوبی هایت

به تو و غم هایت

به تو و آرزوهایت

به تو و حجب و حیایت

به مهجوری روح طوفان زده ات

به معصومیت تو

به قلب ناچیز خودم

و عشق و علاقه ای که از مرزهای این قلب کوچک فراتر رفته

و روح را اسیر خود کرده

افسوس که کسی را یارای باور عمق آن نیست

جز خدا

افسوس که قلب های ما چه تنها بود

اگر خدا نبود

و اگر ما برای هم نبودیم

...

چشم هایم...


برای چشم هایم" نماز باران" بخوان..

بارانی است اما نمیبارد...

...می خواهد

دلم پرواز می خواهد

دلم با تو پریدن در هوای باز می خواهد

دلم آواز می خواهد

دلم از تو سرودن با صدای ساز می خواهد

دلم بی رنگ و بی روح است

دلم نقاشی یک قلب پر احساس می خواهد

...

نقش قدیم تو...

شبیه این بود

نقش قدیم دیوار تو

تو بودی و

خیالی از تو...

در میان دستان احساست...

با هر نفسی

در سینه احساس جنبشی ست

تپشی در قلبم

از خیال مهر تو

از آرزوی خوبی های تو

شاید هم خواب می بیند تو را

قلب من،

بی تابانه

آرامشش را می جوید

از دریچه نوری

از محبت دوستی

از یک قلب پاک...

پاسخش پیش توست

...

آبشار عشق...


و آبشار رنگین کمان


مرا شست در هزاران شهاب

رسیدی رسیدم

از آسیب سرخ

به سیب سرخ

...

خاطر لطیف دوست...

امشب هم احساس تنهایی می کنم

تنهایی که فقط با تو پر میشه

احساس نیاز به وجود تو

تویی که برای من یک فرشته ای

تویی که سراسر پاکی و نجابتی

تویی که صداقتت کمیاب ترین کیمیای هستی هست

تویی که قلب کوچک و ناچیز من را یکسره بردی با خودت

تو هم بی شک تنها تری

غمگین تری

کاش بودم که تو را دلداری دهم

تویی که نیستی و من از حالت خبر ندارم

دعا می کنم هرجای هستی سلامت باشی

آرزو می کنم در کارهات پیشرفت خوبی داشته باشی

و هیچ وقت ناامید نشی

هر وقت شدی، برو تو هوای آزاد

یه نگاه به آسمون بنداز

یه نفس عمیق بکش

خدا را شکر کن

برگرد و دوباره کمر همت ببند

نه الزاما یک دقیقه بعدش

شاید فردا باید بیای، امروز دیگه خسته ای

شاید روح لطیفت نیاز به استراحت داره...

من اما دلم برات تنگ شده

هرجا پا میذارم

در و دیوار و هرچه هست خاطر و یاد تو را داره

مثل این گل اطلسی که عکسش را به یاد تو گرفتم...

توی خوابم که دیگه غوغاست!

تویی که خیلی آزردمت و فرصت شادی برات نذاشتم و نداشتم

هر روز دعا می کنم داشته باشم...

تویی که غم هات کم نبود و بار غم های من را هم به دوش کشیدی

و این آخری ها با صبوری همه شکوه های من را به جان می خری

الان که بند دلم تنگ شده

مثل همیشه، مثل تو، بغض خاموشی فضای سینه ام را می فشاره

راه گلوم را بسته

داره خفه ام می کنه

اما فرو می خورم اندوه را

چون

می ترسم که قطره ای اشک بیاد

شاید از این که دیگه تمومی نداشته باشه...

حس هیچ نیست...

فقط یک حس هست که هیچ وقت تمومی نداره و اون

آرزوی بودن توست

رویای خوبی های توست

که دائما با منه

حس این که باز هم بهت بگم

دوستت دارم

...

سهم من...

چه فرقی می کند

آسمان چه رنگ باشد

خورشید باشد

یا مهتاب

ابرها ببارند یا بگذرند

در سقوط خسته باران

یاد کدامین دریا نهفته باشد

سهم آب ها

شرشر ناودان باشد

یا خروش آبشاران

وقتی خاطره پاکی آسمان

همراه اوست

سهم من اما...

آسمان دل ابری است

از این همه ...

از ...

از ...

...


همه تقدیم تو باد...

رویش عشق سر آغاز کتاب من و توست

گوش کن
این صدای دل یک بلبل مست
در تمنای گلی است
که به او می گوید
تا ابد
لحظه به لحظه دل من
با همه مستی و شیدایی و عشق
همه تقدیم تو باد