به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها
تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز

ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ابر هوا را تو بخوان

تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش

میان خلوت هر شب، تنها صدای نازک تپش های قلبیست که هر زمزمه اش تکرار نام دوست با دعایی از ته دل. برایت زیباترین ها را به دعا می خواهم. می خواهم که آنچه مانده است از عمر اندک مایه ام، همه تقدیم دوست گردد.
رویای تو زیباترین نعمت آسمانی است در این شب های تنهایی. وقتی که دوش از دیدنم دست بر روی گرفتی و از نگاهم و صدایم، دستانت را فرونهادی و با من به زیبایی از دوستی سخن گفتی و به همراهی دعوتم کردی، هدیه ای از دستان مهربانت به وجود حقیرم بخشیدی و... صبح دم را آرامشی طوفانی است از حضورت...

دوری ات رنگ می بازد وقتی رویای دیرین و شیرین شبم هستی. با محبت می آیی و "رشته صحبت را به چفت آب گره" می زنی، و چون از خواب برمی خیزم، سرشار از شوق تو هستم. اگرچه دیرزمانیست پریشانی روزگاران را تنها خدا می داند... باز زیستنم از همین حضورت زیباست، ذوق دارد. حضور تو نسیم بهشت است در برزخ دوری، حتی اگر تنها در دلم، در رویا و خواب...


در نهفته ترین باغ ها ، دستم میوه چید
و اینک ، شاخه ی نزدیک، از سر انگشتم پروا مکنخم شو ، شاخه نزدیک...


ای یادت باران، دلت بهار؛ در همین یک قدمی، جای پژواک نگاه تو بر دل آینه می جوشد. اشک سرد آینه را دل تنهایی خاک مهمان است. در این بزم سکوت، تنها به نگاهت می نگرم...
می نویسم چون "از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر // یادگاری که در این گنبد دوار بماند" برای منی که نمی دونم تا کی نفسی باقی خواهد بود و عمری تا بنویسم از فرشته ای که دل و جانم شیفته نجابت و بی همتایی اش گشته است. معمولا نمیشه حس را نوشت. باید جای دلم باشی تا بدانی که چه می گذرد. تا بدانی زیستن با حضور آن که هر روز قدمی رو به افق بر می دارد به امید آن که دلم ذره ای از دوستی اش فروگذارد، چگونه است. آن که دلم با دلش آنقدر همزاد و همگون است که آیینه ای است برای زندگانی ام، اگرچه به قدر خوبی هایش لیاقت نداشته باشم. اما نمی داند که نقشی که بر دل نشسته را نمی توان به غبار فراموشی سپرد و کسی را راهی نیست بر دلی که یکسره محو اوست. شاید هم باور نمی کند... شاید حق دارد باور نکند، چه بگویم و چگونه این حکایت پنهان کنم؟
کیست که باور کند؟ کیست که تهمت ناروا و نسبت بی انصاف بر این دوستی و محبت ننهد؟ و من این حس غریب را بیش از هزار زندگانی دوست دارم، اگرچه شمع می سوزد و شب ها به خیال می گذرد...
پاکشیدن مشکل است از خاک دامنگیر عشق
هرکه را چون سرو اینجا پای در گل ماند، ماند...

وقتی از شوق تو بی تابم و آسمان نگاهت در یک قدمیست، پشت یکی شیشه ی شب رنگ و کبود. وقتی از باغچه مهر تو یک برگ سکوت سهم تنهایی دستان من است. وقتی از حادثه ی روشن عشق، نبض بی تاب دلی تا ابد در طلب همدم خود غمناک است...